سایت قبلی (2)

در این قسمت می‌توانید به برترین مطالب نسخه قدیمی سایت، دسترسی داشته باشید.

سربازان سرد

تر میناتور: اطلاعات زیادی از آناتومی بدن انسان دارم.
سارا: حتما –قاتل قابل تری میشی. درسته.
ترمیناتور: بله!
جان: تیر میخوری ناراحت نمیشی. (مورد اصابت قرار میگیری درد نمیکشی) .
ترمیناتور: برخورد حس میشه این اطلاعات حس صدمه نامیده میشه. (سنسورهای به هم پیوسته توسط شبکه ی عصبی اطلاعات مربوط به حس نزدیکی و برخورد را درک و سپس میزان خسارت را بر آورد میکنند)
«امروزه در ناوها و کشتی های بزرگ و نیز هواپیماها این تکنولوژی بخش جدا ناپذیری شده و اکنون سعی در استفاده از این تکنولوژی در ساختمانها برای برآورد میزان خسارت بر اثر زلزله و سیل و عوامل دیگر و در دیگر ابزار در حال بررسی و انجام است.»
سارا: اینا خوب میشن (منظور محل برخود گلوله ها) .
ترمیناتور: بله. (اشاره به ایجاد قابلیت نفوذ ناپذیری و نیز ترمیم پذیری هوشمند در روکشهای پلاسمایی و… به کمک تکنولوژی نانو)
جان: چقدر عمر میکنی یعنی دوام داری؟ (اشاره به تامین کننده های انرژی)
ترمیناتور: با باطری های موجود یکصدو بیست سال. (اشاره به تولید باطری های با حجم کم و طول عمر زیاد است)
شاید اصلی ترین هدف و در واقع فلسفه ی بکار گیری ربوتها در انواع و شکلهای مختلف در جنگ پایین آوردن تلفات انسانی در جنگ وبه حداقل رساندن آن باشد.
در واقع شعاری که در این بخش مورد نظر است این است که: «جنگ افزارها و یا تجهیزات در معرض خطر، تا آنجا که امکان دارد باید بدونه خدمه باشد». یعنی به صورت خودکار درآید.
امروزه تبار تازه ای از (golem) – موجودی میکانیکی در افسانه ی یهودی- در افق پدیدار گشته و روح خود را در ماشینهای مین روب و ربوتهای شناسایی و یا سایبورگهای مهاجم اعم از نرم افزاری و سخت افزاری دمیده است.
بحث استفاده از   جنگ آوران سرد   در صحنه ی کارزار بحثی قدیمی است.
پس از جنگ اول بین الملل تلاش برای ساختن ماشینهای انسان نما ی نظامی پی در پی با مانع روبرو شده و به دلیل برآورده نکردن حد اقل انتظارات شرمندگی به بار آورده است.
توده ی مردمان نا آگاه در این ضمینه هنوز آدمواره های جنگ آور را با فیلمهای مبتنی بر خیال پردازی علمی- تخیلی مانند «Robocop» و «terminator» ربط میدهند و افسران سنت گرا همچنان بر بدبینی خود استوار ایستاده اند.
در حالی که این دو افق دید ناکار امدی خود را نشان داده اند دانشمندان عرصه ی الکترونیک و کامپیوتر و مکانیک و (مکاترونیک و ربوت شناسی) به تلاشهای خود در این زمینه ادامه داده اند.
جنگ خلیج فارس (1990- 1991) سبب پیشرفت اساسی در این زمینه ها شد.
در این جنگ از وسایل نقلیه ی هدایت شونده از راه دور، هواپیماهای بدونه خلبان با کاربردهای جاسوسی استفاده شد.
با افزایش استفاده از ربوتها در کارخانه ها از جمله در صنایع غیر نظامی مانند خودرو سازی، تا استفاده از چیپهاای که وظیفه شان در شبکه های مخابراتی فهمیدن محل خرابی و یا تبدیل داده ها از آنالوگ به دیجیتال و بلعکس است و نیز شبکه های هوشمند راهها و اتوبانها برای شناخت سریع، سرعت خارج از قانون وتخلفات وخرابی و اشکال در بزرگ راهها و غیره، همچنان مسیر رو به پیشرفت خود را طی کرده است.
از زمانی که چهارچوب ونحوه ی اداره کردن جنگ از c2 به c3 ارتقاع یافت و طی مدت زمان نه چندان زیاد پیشرفت کرد و به c4iرسید و حتی قبل از اینکه به c4i2 یرسد کامپیوتر ها به عنوان اجزایی بسیار ماثر در جنگها به خدمت گرفته شدند که وظیفه هایی از جمله شبیه سازی محیط های نظامی و نیز بهبود بخشیدن به کیفیت رد و بدل شدن اطلاعات در محیط نظامی و رمز گزاری داده ها به عهده ی آنها گذاشته شده بود.
ولی با ورود هدایتهای از راه دور و بعضا خودکار، اهمیت و کاربرد رایانه ها در جنگ نیاز به بررسی عمیق تر و باز تعریف دارد.

ماموریت ها
از جمله پرخطر ترین کارها در جنگ ماموریت شناسایی و پاک سازی و گشت زنی است.
وظیفه گشت زنی اکثرا به عهده ی هلی کوپتر ها در جنگ گذاشته میشود.
از راههای کاهش تلفات گشت های هلی کوپتری استفاده از هلیکوپتر های بدونه سرنشین و تا حدودی هوشمند و کنترل از راه دور است.
در واقع از راههای کاهش تلفات هلی کوپتری استفاده از دسته هایی از روبوتهای به شکل هلی کوپتر و هواپیما است (هواپیما کاربردی تر و رایج تر است) که ما با نام هواپیماهای- بدون سرنشین و شناسایی ;جاسوسی- میشناسیم که هر یک به گیرنده ی تخصصی متصل است و اطلاعات در حوزه ی وظیفه ی خود را در اختیار فرماندهان قرار میدهد.
به گفته ی یکی از دست اندرکاران (1) هنگامی که عملیات طوفان صحرا آغاز شد، هواپیماهای پیش گام 330 به نوبت به پرواز در آمدند و بیش از 1000 ساعت را در فضا گذراندند. در سراسر دوره نبرد هر یک از آنها 24 ساعته در حال پرواز بودند.
این هواپیماهای هدایت شونده از راه دور، به ماموریت های شناسایی پرداختند، خسارتهای ناشی از بمبها را برآورد کردند، در خلیج فارس به جستجوی مینها برآمدند، قابقهای گشتی عراق را زیر نظر گرفتند، و وظایف دیگری را به انجام رساندند و فقط سه تای از آنها بر اثر مورد تهدید قرار گرفتن با سلاحهای سبک صدمه دیدند و فقط یکی سقوط کرد، بدونه تلفات انسانی.

ترور با روبوت
ارتش رژیم اشغالگر قدس در سال 1989 ماشینهای هدایت شونده از راه دور در لبنان به کار بست و در یک مورد یک هواپیمای هدایت شونده از دور، اتومبیل حامل جمعی از مسئولان فلسطینی را شناسایی و طی حمله ای مجدد طی حرکتی تروریستی به انهدام ساند.
هواپیماهای پیش گام تنها ربوتهای مطیع بشر نبودند که به کار گرفته شدند.
یگان هشتاد و دوم هوا برد آمریکا، یک«زنبور»هدفگیر آزمایشی را به کار گرفت که آن را میتوان در دو کوله پشتی حمل و در پنج دقیقه روی هم سوار کرد.
این وسیله برای گشت زنی در اطراف پایگاه مورد استفاده قرار گرفت.
استفاده از ربوتها (در جنگ عراق) منحصر به عملیات هوایی نبود. بر پایه ی گذارشها، مین روبهای آلمانی، قایقهای گشتی بدونه سرنشین به نام troikasرا نیز به کار گرفتند.
ماشین های صنعتی کارخانه ها به عنوان ابزار دو منظوره (آتش زیر خرمن)
در شرکت   کوماتسو  در ژاپن نوعی روبوت با پاهای متعدد برای کارهای ساختمانی در زیر آب تولید شده.
قانون اساسی ژاپن صدور هر گونه جنگ افزار را منع میکند. اما آدم نمی داند چه چیز مانع از آن خواهد شد که چنین ربوتب زیر آبی برای کار گذاشتن مین یا گیرنده در نقاطی که در غیر این صورت قابل دست رسی نمی بود به کار رود؟.
در واقع همه ی این ربوتها مانند کامیونها و جیپها میتوانند هم برای مقاصد صلح آمیز و هم مقاصد غیر صلح آمیز به کار روند.
(الوین تافلر- البته کسانی که با آثار تافلر آشنایی دارند از بحث یک جانبه و جانب دارانه او در کتاب هایش باخبرند –اگر این طور باشد باید درس فیزیک حتی در مدارس تعطیل شود که مبادا کشوری- البته به جز آمریکا ی مصون از خطا!!! – دست به بمب اتمی نیابد. و معمولا کسانی این گونه میاندیشند که خود دچار سوگیری اند و فکرهای کج در ذهن می پرورانند)

ربوتهای نگهبان (اختاپوسهای متحرک با هزاران چشم الکترونیکی)
بسیاری از ربوتها ثابت بر روی دیوارها و یا زمین مجهز به سلاح یا دوربین های پیشرفته به صورت سفارشی برای نگهبانی از کارخانه ها انبارها ویا مهم تر پایگاههای موشکی و تاسیسات هسته ای –در برابر افراد غیر مجاز ساخته شده اند.
شرکتی در کلرادو آمریکا به نام (سیستمهای دفاعی ربوتی) یک ماشین چرخ دار دوتنی ساخته به نام جستجو گر (prowler) برای کار نگهبانی.
این ربوت میتواند از فاصله ی 19 مایلی کنترل شود. این دستگاه که انباشته از کامپیوتر ها و دوربینهای ویدویی متحرک است می تواند پیرامون تاسیسات بگردد یا مراقب نقطه ی ورودی آن باشد.
جستجو گر برای موضع گیری، از بردیابهای لیزری و ابزارهای دیگری از جمله گیرنده ایی که تغییرات را در مسیری که میپیماید مشخص میسازد، استفاده میکند.
(از جمله جابجایی- اختلاف دما و اختلاف فشار –گازهای موجود و….)
(البته این تکنولوژی را ما اکنون در نوع فیلمهای divxمیبینیم –فیلمی که متحرک تر واکشن تر باشد فضای بیشتری را (مگابایت) اشغال میکند و فیلمی که آرام تر باشد فضای کمتری را و همین اختلاف ظرفیت میتوانند نشانه ی جابجایی در یک محیط باشد)
در واقع متصدی دستگاه مسلح به آنچه بر روی آن روبوت نصب شده است میباشد و با این دوربینها وسنسورها و احیانا سلاحها در حین گشت زنی به دنبال شکار از راه دور میدود.
روی این ماشین میتوان وسایل دید در شب، ابزارهای تجسسی با اشعه ی مادون قرمز، رادار و حرکت یاب و لرزه یاب های الکترو مغناطیسی نصب کرد
این ماشین همچنین میتواند به سلاحهای متفاوت و گوناگونی مجهز شود..

ربوتهای با هوش تر (خود مختار)
ربوتهایی که از راه دور کنترل میشوند تنها ربوتهایی نیمه باهوشند. نمونه هایی باهوشتر وجود دارد که از جمله میتوان به سیستم هدایت موشک کروز- توما هاوک – اشاره کرد که وقتی پرتاب شد دیگر دستوری نمی گیرد، بلکه قبلا برنامه ای به آن میدهند که مستقلا بابرسی عوامل پیش رو عمل کند.
در مرحله ی آخر این تکنولوژی در بعد نظامی، ربوتهایی متولد خواند شد که بیشتر وبیشتر روی پای خود میایستند ومستقلا عمل میکنند و به اصطلاح خود مختار خواهند بود.
مشکل جنگ افزارهای ربوتی هدایت شونده از راه دور این است که متکی به پیوندهایی هستند که انسانها را به پدیده های میکانیکی کم هوش تر اما بسیار حساس و سریع که در واقع مکمل همان آنهاست مربوط میسازد.
از ویژهگیهای ربوتهای خود مختار سرعت آنهاست که میتوانند با سرعتی بیش از انسان تصمیم بگیرند و عمل کنند و این در شرایطی که به زمان به عنوان بعد چهارم جنگ های جدید نگاه میشود بسیار حایز اهمیت است.
در این حیطه مثلا یک سیستم دفاع موشکی برای پاسخ گویی به یک استراتژی باید چنان با سرعت زیادی اطلاعات را رد و بدل کند که انسانها به عنوان تصمیم گیرندگان بی درنگ نتوانند با آن هم گام شوند.

شبکه های به هم مرتبط عصبی در جنگ فرا نوین
در جنگ جدید (فرا نوین- پست مدرن و….) شبکه های عصبی مصنوعی برای برقراری ارطباط بین تانکها و ناو ها و لانچرها و نیز وسایل ارطباطی فردی در جنگ نقش بی بدیلی را خواند داشت.
پروژه ای نیم بیلیون دلاری در ارتش ایالات متحده صرف شد تا برنامه ی محرمانه ی (retract maple) به بار نشیند و به فرمانهده ی ناو (یک) امکان دهد که اطلاعات راداری را از ناو (دو) بگیرد و موشکهای مستقر در ناو های (سه و چهار و…) را به طور خودکار مسلح و هدف گیری کند و سپس شلیک نماید.
سیستم مذکور فرمانده ی عملیات را قادر میسازد که بر تعداد زیادی نیروهای عملیاتی شامل تعداد زیادی کشتی، از رزمناو و ناو شکن گرفته به پایین را مورد بررسی و تحت نظارت داشته باشد.

از گذشته نه چندان دور تا آینده – ربوتها در جنگ دریایی و یا هوا زمینی
نیروی هوایی برای انجام امور جزئی نگهداری، تعمیر باند فرودگاه، اطفای حریق و تجهیز مجدد هواپیما در زمان زیر آتش قرار داشتن پایگاه از وجود روباتی به نام ماروین «marvin» بهره میگیرد.
نیروی زمینی نیز برای انجام هر نوع کاری، از تامین امنیت گرفته تا جمع آوری اجساد آلوده به مواد بیوشیمیایی دست به تولید روبات زده است.
به علاوه نیروی دریایی و هوایی در حال ساخت سیستمهای دور کار نیز هستند و در واقع بیشتر دستگاههایی که نظامیان آنها را روبات مینامند همین سیستمهای دورکارند که از مسافت دور کنترل می شوند.
بدین ترتیب مشاهده میشود که وجود انسان در این بین همواره ضرورت دارد.
ساخت بمب افکنهای B- 1 منوط به اجرای تعدادی برنامه ی تعمیراتی خودکار با استفاده از سیستم های خبره بود.
پروژه ای در نیروی هوایی ایالات متحده دنبال میشود با مخفف scpکه هدف از این پروژه ساخت کمک خلبان برنامه ی scpدر واقع تولید پنج سیستم خبره ی بهم پیوسته است که بتوانند در جریان عملیات پروازی یا در زمان جنگ به خلبان یاری رسانند.

سیستمهای خبره (هوش مصنوعی) در جنگ هوا زمینی و دریایی
نمودی دیگر از استفاده ی نظامی از سیستمهای خبره ساخت سیستم   مدیر جنگ هوا زمینی   است که دامنه ی عملکردش در خلال جنگ عمومی در حد سپاه و رده های پایین تر خواهد بود. وظیفه ی سیستم مزبور تلاش برای کسب هر گونه اطلاعات ممکن و نمایش هر نوع مطلبی است که طبق برنامه ریزی سیستم به کار افسران انسانی خواهد آمد.
این سیستم به نحوه ی طراحی شده که در نهایت قادر به پیش بینی اقدامات احتمالی دشمن و توصیه در مورد طریقه ی مقابله با آنها باشد.
سیستم مزبور حتی باید بتواند در تعیین نحوه ی استقرار نیروها و تصمیم گیری های لجستیک جهت اجرای نقشه های مورد نظر، نیز دخالت و سپس به طور خودکار اقدام به گزینش و چاپ فرمانها کند.
ایجیس یکی از این سیستمهای خبره است. این سیستم برای مدیریت جنگ استفاده میشود و اعتراضات فراوانی راد در پی داشته است.
این سیستم برای اداره ی جنگ جهانی چهارم ;بله تعجب نکنید جنگ چهارم.
این سیستم صد ها میلیون دلار از راه ساخت ماهواره میل استار (milstar) و ناواستار (navstar) و نیز هواپیماهای فرماندهی لوکینگ گلاس (looking glass) صرف خود کرده است.
این سیستم تسلیحاتی ساخته شده و فوق سری پیشرفته ترین سیستم تسلیحاتی ساخته شده تا به امروز است که به «ایجیس» موسوم شده است. (این گفته متعلق به سال 1996است)
« ایجیس» همان پروژه جنگ ستارگان است اما این دفعه در دریا. (یک دریا سالار امریکایی به نقل از چارز بنت) «charles e. bennet عضو کنگره آمریکا- – – cogress of the united state,1988,p. 16)
خوب من فکر میکنم «ایجیس» از بسیاری از جهات یک سیستم خبره است. در واقع این سیستم توانسته بسیاری از خطاهایی که حین بکار گیری سیستمهای خبره به وجود می آید رفع کند.
(دریادار وین مه یر (wayne mayer) ، مدیر پروژه ی «ایجیس»از 1970تا 1983)

خطا، هوش مصنوعی، اصلی غیر قابل انکار
در جریان عملیات بهار 1986 علیه لیبی، سیستم ضد هوایی ایجیس ناو «یورک تاون» (yorktown) آمریکا (متشکل از رادار مجهز به فرکانس مرحله ای (phased array radar) spy- 1، موشکهای هدایت شونده ی «استاندارد- 2» و توپهای فالانکس«phalanx»که همگی از طریق رایانه به هم متصل بودند تا «ایجیس»هم به طور خودکار و هم توسط نیروی انسانی قادر به کار باشد)
هدف ناشناخته ای را به صورت خودکار مورد شناسایی قرار داد. به دستور ناخدا دو فروند موشک کشتی به کشتی هارپون به سمت آن هدف ناشناس شلیک گردید و هدف ناپدید شد.
در ابتدا ادعا شد که آن یک کشتی گشت زنی بوده بعدها اعتراف شد که شاید یک تکه ابر کم ارتفاع بوده باشدو شاید هم یک کشتی ماهی گیری یا تفریحی.
نمونه قابل توجه دیگر این که ماجرای حمله ماه مه 1987 عراق با موشک اگزوست (exocet) به ناو استارک (stark) آمریکاست.
اگر چه استارک به سیستم «ایجیس) مجهز نبود، اما برخی از قطعات اصلی آن بر روی عرشه ی آن نصب شده بود. نکته ی قابل توجه آنکه سیستم توپ فالانکس کشتی (کهمتشکل است از توپهای 20 میلیمتری با قدرت شلیک 300 گلوله در دقیقه و رادار هدف گیری مستقل که در صورت قرار داشتن بر روی حالت خودکار قابلیت شلیک خودکار را داشت) موفق به کشف موشکهای شلیک شده نگردید.
حتی رادار کنترل آتش مارک 92 (mark 92) و حسگر راداری slq 032 این ناو نتوانستند به وجود موشکهای شلیک شده پی ببرند. اگر چه فالانکس بر روی سیستم خودکار نبوده ولی باید تهاجم را بر روی سیستم راداری خود نشان میداد و نزدیک شدن آن را با آژیر خطر اعلام میداشت که نکرد.

آخر اینکه
آدمواره ها میتوانند کارهایی بیش از جانشین خلبانان هلی کوپترهای شناسایی یا رانددگان تانک انجام دهند.
آنها افزون بر گرد آوری اطلاعات و پیدا کردن هدفها می توانند برای فریب دادن و مختل کردن و یا به اشتباه انداختن رادار دشمن کسب اطلاعات در باره ی خسارات به بار آمده و وارد شده و نیز جمع آوری و خنثی کردن کلاهکهای جنگی فعال تا تامین پشتیبانی تدارکات، عملیاتهایی در محیطهای آلوده (شیمیایی و میکروبی) مین روبی و تعمییر و یا ساخت سریع باندهای پروازی و پلها و خیلی بیش از آن در جنگها انجام دهند.
البته که ربوت شناسان و طراحان و مهندسان این بخش از احترام و نیز پیشرفتهای اخیر در زمینه ی هوش مصنوعی و واقعیت مجازی، قدرت و سرعت پردازش کامپیوتری وتکنولوژیهای کمک کننده در این وادی بسیار هیجان زده اند.
اما در بحث در این بخش که بعدا چه پیش خواهد آمد دچار تفرقه اند.
پرسشی که آنها را آشفته میدارد آن نیست که چگونه جنگ افزارهای خودکار را باهوش سازند، بلکه اینست که تا چه اندازه بگذارند باهوش شوند.

جنگ روانی و فریبکاری رسانه‌ها

اشاره

در عصر رسانه‌های دیجیتال که تصور می‌شود هیچ محدودیتی بر سر راه دسترسی به اطلاعات و اخبار وجود ندارد، عظیم‌ترین سانسورها و تحریف‌های خبری صورت می‌گیرد. تز جریان آزاد اطلاعات که در چهارچوب لیبرالیسم مطرح می‌شود، در حقیقت آزادی یک سویه‌ی ناشران و صاحبان سرمایه را برای ارسال اطلاعات در نظر دارد نه آزادی عموم مردم برای دستیابی به اطلاعات صحیح، دقیق، مفید و متنوع.

 

آزادی نشر با آزادی دریافت اطلاعات و اخبار صحیح، کامل و جامع تفاوت بسیار دارد. برای مثال در کشور آمریکا که دارای عظیم‌ترین بنگاه‌های رسانه‌ای در جهان است، مطبوعات و رسانه‌ها به خصوص در جریان بحران‌ها و جنگ‌ها، در انجام اصلح‌ترین وظایف خود یعنی تبیین وقایع روز بر اساس حقایق تاریخی، سیاسی و اجتماعی و همچنین انتشار اخبار و عقاید متنوع کوتاهی می‌کنند.
در جریان حمله آمریکا به افغانستان و عراق، سیاست جنگ‌طلبانه دولت آمریکا مورد حمایت بسیاری از شبکه‌های تلویزیونی قرار گرفت.
پروفسور حمید مولانا در مقاله حاضر نشان می‌دهد که چگونه رسانه‌های آمریکا حقیقت را فدای منفعت صاحبان سرمایه و قدرت می‌کنند و در زمان جنگ و کشمکش‌های بین‌المللی برای حفظ مخاطبان و جلب آگهی بیشتر، با تکیه بر شعارهای مردم‌پسند، بزرگ‌نمایی رشادت نیروهای آمریکایی، موجه جلوه دادن کنترل اخبار و استفاده‌ی تبلیغاتی از اخبار و اطلاعات با یکدیگر به رقابت می‌پردازند.

مطبوعات و رسانه‌ها و وسایل و ابزار آلات ارتباطی و اطلاعاتی ذاتاً و به خودی خود خوب یا بد، پسندیده یا ناپسند و مطلوب یا نامطلوب نیستند. این شعار که مطبوعات رکن چهارم مشروطیت و دموکراسی در جامعه است اسطوره‌ای بیش نیست. کارکرد، کاربرد و کارنامه مطبوعات و رسانه‌ها با الگوی آنها، با روش و اهداف آنها و با نظام سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی‌ای که در چهارچوب آن عمل می‌کنند، رابطه دارد. برای مثال، در یک قرن اخیر مطبوعات و رسانه‌های دنیا به طور کلی، جز در مواقع استثنایی همواره در خدمت سلطه‌گرایان ملی و بین‌المللی بوده‌اند.
رسانه‌ها و مطبوعات مسلط غرب در طول این قرن از منافع استثماری اروپا و آمریکا دفاع و پشتیبانی کرده‌اند و رسانه‌ها و مطبوعات سیستم سوسیالیستی و کمونیستی در انحصار حزب حاکم به رشد و نمود خود ادامه داده‌اند. در جهان به اصطلاح سوم غیراروپایی و آمریکایی نیز مطبوعات و رسانه‌ها و زیرساخت‌های ارتباطی مدرن اغلب در اختیار و کنترل مقلدان، دست‌نشاندگان، مزدوران و نخبگان مرعوب بوده است. رسانه‌های مستقل و مبارزی که جدا از این الگوها فعالیت داشته‌اند در تاریخ معاصر داستان بسیار کوتاه و پراکنده‌ای دارند. با تشکل بین‌المللی نظام «ملت ـ دولت»، مطبوعات و رسانه‌ها بیش از هر زمان دیگر در تاریخ به ابزارآلات پروپاگاند و استقرار استکبار داخلی و خارجی تبدیل شده‌اند این حقیقتی است که کمتر می‌توان آن را انکار کرد.
سنت و فرهنگ روزنامه‌نگاری و اطلاع‌رسانی لیبرال غرب که ادعای دموکراسی یعنی مردم‌سالاری دارد بر این عقیده است که مطبوعات و رسانه‌های یک جامعه دموکراتیک باید 1ـ منابع مستقل خبر و اطلاعات را دارا باشند؛ 2ـ وقایع روز را در چهارچوب تاریخی، اجتماعی و سیاسی آن تبیین کنند و 3ـ در گفتمان و ترویج اخبار و اطلاعات عقاید متنوع و گوناگون را انتشار دهند. مطبوعات و رسانه‌های آمریکا که به ویژه در مواقع بحرانی و جنگ همواره در ردیف 2 و 3 در مأموریت اجتماعی و در مسوولیت اطلاع‌رسانی حرفه‌ای خویش کوتاهی می‌کنند، فرسنگ‌ها از اهداف ادعایی خود فاصله دارند. در حقیقت مطبوعات و رسانه‌های اصلی و مسلط آمریکا در مواقع بحرانی و کشمکش‌های بین‌المللی بیش از هر زمان دیگر پیرو و تابع منابع قدرت و عقاید نخبگان و دولتمردان هستند. اضافه بر این، انگیزه منفعت مالی و سوداگری حاصل از سیستم رسانه‌های بازرگانی که متعلق به سرمایه‌داران و صاحبان ثروت است، با تعصبات و احساسات مخاطبان رابطه دارد نه با حقایق، واقعیت‌ها و حقانیت.
مطالعه اخیر مؤسسه مربوط به «انصاف و درستکاری در اطلاع‌رسانی» در گزارش اخیر خود خاطر نشان می‌کند که 76 درصد از مدعوین برنامه‌های گفت‌وگوی تلویزیونی و رادیویی آمریکا در ماه‌های مصادف با حمله‌ نیروهای نظامی آمریکا به عراق از مقامات رسمی جنگ طلب آمریکا بوده‌اند و منابع و برنامه‌های مخالف یا ضد جنگ کمتر از یک درصد برنامه‌های رسانه‌ای الکترونیکی آمریکا را شامل می‌شده است. نود درصد مردم آمریکا غذای خبری و اطلاعاتی روزانه‌ی خود را از تلویزیون و رادیو دریافت می‌کنند. طبق مطالعات یک جامعه‌شناس آمریکایی به نام تادگیتلنیز در ماه‌های پیش از آغاز حمله آمریکا به عراق مقالات مندرج در روزنامه‌ واشنگتن پست، یکی از چند روزنامه بانفوذ آمریکا، سه بر یک در پشتیبانی از جنگ بوده است.
دوازده سال پیش، در جنگ اول آمریکا با عراق، نمایندگان مطبوعات و خبرنگاران رسانه‌ها اجازه حضور در جبهه‌های جنگ و همراه بودن با قوای نظامی آمریکا را نداشتند و تمام اخبار مربوط به جنگ توسط فرماندهی نیروهای آمریکا روزانه در یک مصاحبه و از یک سالن به مطبوعات و رسانه‌ها اعلام می‌شد. این کنترل و سانسور فوق‌العاده‌ی اخبار مورد اعتراض صاحبان خبرگزاری‌ها و شرکت‌های رسانه‌ای و روزنامه‌نگاران آمریکا قرار گرفت. در حمله اخیر آمریکا به عراق استراتژی کنترل خبر توسط وزارت دفاع عوض شد و در حدود 600 خبرنگار و فیلمبردار به عنوان «رسانه‌های پیوندی» همراه قوای آمریکا در جبهه‌ها حاضر شدند اما حضور و فعالیت آنها طبق مقررات نظامی کاملاً تحت کنترل بود و در حقیقت رسانه‌ها به سربازان و افسران نظامی پیوند و وابستگی داشتند.
اما سؤال اصلی این است که روزنامه‌نگار، فیلمبردار و خبرنگاری که 24 ساعته همراه سربازان و تحت حمایت و امنیت ارتش است تا چه اندازه می‌تواند در گزارش خبر از جبهه‌های جنگ مستقل باشد. مطابق مقررات، همه پرسش‌ و پاسخ‌ها و صحبت‌های خبرنگاران با نظامیان روی نوار ضبط می‌شد و بالطبع از تماس مستقیم مطبوعات با سربازان و ردیف‌های پایین نظامی جلوگیری به عمل می‌آمد. نظامیان اخباری را که برخلاف امنیت جنگ تشخیص می‌دادند سانسور می‌کردند و این سانسور و کنترل به هیچ وجه در مطبوعات و رسانه‌ها برای خوانندگان یا شنوندگان تشریح نمی‌شد.
زمانی که قوای نظامی آمریکا مرکز خبرنگاران و گزارش‌دهندگان رسانه‌ها را در جنگ عراق به موشک بستند، بسیاری از مؤسسات مربوط به حقوق بشر در غرب و سازمان‌های حرفه‌ای روزنامه‌نگاری از جمله فدراسیون بین‌المللی روزنامه‌نگاران این گونه عملیات را جنایات جنگی اعلام کردند. هنری کسینجر سیاستمدار پیر آمریکا و وزیر خارجه و مشاور اسبق کاخ سفید در پاسخ به این سؤال که آیا انتقاد از حمله موشکی آمریکا به مطبوعات به جا است، جواب داد: «من هیچ وقت نشنیده بودم که گفته شود رادیو ـ تلویزیون طرف مقابل را نباید در جنگ مورد حمله قرار داد» و حتی زمانی که مصاحبه‌کننده پافشاری کرد این گونه اهداف غیرنظامی بوده و حمله به آنها برخلاف قانون بین‌الملل و قرارداد ژنو است، کسینجر جواب داد: «این بسیار خطرناک است که چنین مسایلی را به امور حقوقی و قانونی ارتباط دهیم». (مجله‌ی پروگرسیو، 2003، ص 24).
در اوایل حمله‌ نظامی آمریکا به عراق یکی از خدمه مأمور آذوقه ارتش آمریکا در جنوب عراق که به علت زخمی شدن به بیمارستان انتقال داده شده بود از طرف نیروهای ویژه آمریکا نجات داده شد و فیلم این عملیات را وزارت دفاع آمریکا در اختیار رسانه‌ها قرار داد. مطبوعات و رسانه‌ها این خبر را بزرگ کردند و از شجاعت و دفاع او در مقابل حملات دشمن سخن گفتند تا این که معلوم شد خبر گزارش داده شده از طرف وزارت دفاع و مطبوعات و رسانه‌ها صحیح نبوده و این خانم نه خود در تیراندازی شرکت داشته و نه مورد تیراندازی و حمله عراقی‌ها قرار گرفته است، در نتیجه برای فرد دیگری که در همان روز در اثر تیراندازی کشته شده بود، جز ذکر نامش در ردیف تلفات، تبلیغ دیگری صورت نگرفت. روزنامه‌ تایمز لندن در تحلیلی این نوع کنترل خبر، منفعت و بهره تبلیغاتی حاصل از آن را برای قوای آمریکایی و انگلیسی جایز دانست. (مجله نیشن، 7 ژوئیه 2003، ص 22).
یکی از خصایص مطبوعات و رسانه‌های لیبرالیسم این است که حقیقت را فدای منفعت و سوداگری می‌کنند و رسانه‌ها به ویژه در زمان جنگ و کشمکش‌های بین‌المللی برای حفظ مخاطبان برنامه‌های خود را تغییر داده و با تکیه به شعارهای مردم‌پسند برای جلب آگهی‌ها و مخاطبان بیشتر رقابت می‌کنند. در جریان حمله به افغانستان و عراق سیاست جنگ‌طلبانه دولت آمریکا مورد حمایت بسیاری از شبکه‌های تلویزیونی قرار گرفت و شبکه تلویزیون فاکس آمریکا که متعلق به سرمایه‌دار و غول بزرگ رسانه‌ای روپرت مورداک است در «وطن پرستی» و «آزادی عراق» حتی از ژنرال‌ها و کاخ سفید نیز جلوتر افتاد چنان که عبارت «عملیات برای آزادی عراق» در طول این مدت همیشه بر صفحه تلویزیون شبکه فاکس ظاهر بود. این شبکه در دو سال اخیر به ویژه در حمله آمریکا به عراق با تکیه بر احساسات ملی و نظامی‌گرایانه آمریکایی‌ها تعداد بینندگان خود را دو برابر افزایش داده است.
یکی از اسطوره‌های متداول در آمریکا این است که رسانه‌های اصلی و مسلط این کشور تمایل به لیبرالیسم معتدل دارند در حالی که دولت و مردم آمریکا عموماً متمایل به لیبرالیسم محافظه‌کارانه و دست راست هستند. هیچ چیز نمی‌تواند بیش از این حقیقت دور باشد. در کتاب «چه رسانه‌های لیبرالی؟ حقیقت درباره تعصبات و اخبار» که اخیراً توسط نویسنده آمریکایی اریک اکترمن منتشر شده است، یکی از محافظه‌کاران تندور و دست راست آمریکا به نام ویلیام کریستول که از همفکران و حامیان سیاست‌های جورج دبلیو بوش رئیس جمهور آمریکا به شمار می‌رود این طور شهادت می‌دهد: «من اعتراف می‌کنم که رسانه‌های لیبرال هیچ وقت در آمریکا قدرتمند نبوده‌اند و همیشه و همیشه در توجیه شکست محافظه‌کاران تندور و افراطی به این نام معروف شده‌اند». در اینجا منظور کریستول از «لیبرال»، لیبرال معتدل است که در مقابله با لیبرال‌های محافظه‌کار فعالیت دارند. کریستول باید بیش از هر کس دیگر از داخل مطبوعات و رسانه‌های آمریکا با اطلاع باشد زیرا سال‌ها به عنوان روزنامه‌نگار و نطق‌نویس بازیگران سیاسی در جناح محافظه‌کار فعالیت داشته و اکنون نیز سردبیر مجله «استاندارد ویکلی» از پیشکسوتان سیاست سلطه‌گرانه امپراطوری آمریکا است. او و همکارش اولارنس اف کاپلان مؤلفان کتاب «جنگ بر سر عراق» بوده و از هجوم به بغداد و فراسوی آن صحبت می‌کنند.
در آمریکا و در میان مطبوعات و رسانه‌های اصلی که تقریباً بر 90 درصد مخاطبان ایالات متحده تسلط دارند هیچ گاه تفاوت فاحشی در پوشش و تحلیل و موضع‌گیری مسایل بین‌المللی وجود نداشته است اما صاحبان رسانه‌های غول‌آسا برای آن که یک تک نظری را نوعی تنوع فکری جلوه دهند، سال‌ها است که اسطوره معتدل و لیبرال بودن قسمت اعظم مطبوعات و رسانه‌های آمریکا را پیش کشیده‌اند. مطبوعات و رسانه‌های آمریکا جز در یک قسمت کوچک و محدود، در طول دو قرن، روش و ایدئولوژی ویژه‌ای را دنبال کرده‌اند که همان مکتب سرمایه‌داری خصوصی با دیدگاه محافظه‌کارانه لیبرالیسم یا تجددگرایی و مدرنیته غرب است. لیبرالیسم در غرب فرقه‌های مختلفی دارد که به «محافظه‌کاران»، «سوسیال دموکرات‌ها»، «مترقی‌ها»، «معتدل‌ها»، «مشارکتی‌ها» و «عامیون» معروف شده‌اند اما همه اینها از جنبه فلسفه و ایدئولوژی و دیدگاه‌ها سر و ته یک کرباس هستند و فقط در وصول به اهداف مشترک تفاوت سلیقه دارند. آنچه در آمریکا به گروه «لیبرال‌ها» معروف است در حقیقت فراکسیون «محافظه‌کاران» را در اروپا تشکیل می‌دهد و آنچه در اروپا به «لیبرال» و «سوسیال دموکرات» شهرت دارد بیشتر به گروه «رادیکال‌ها» و جناح چپ و مترقیون ایالات متحده شبیه است. محافظه‌کاران آمریکا به گروه تندرو دست راست اروپا نزدیک هستند و البته ملی‌گرایان و ارتجاعیان و متعصبان افراطی در همه این گروه‌های ذکر شده پیدا می‌شوند. سوسیالیست‌های حقیقی و پایدار معتقد و متعهد در آمریکا خیلی نادر هستند و آنها نیز که در دهه‌های گذشته تظاهر به کمونیست بودن و مترقی بودن می‌کردند هم اکنون در سیستم سرمایه‌داری آمریکا جذب شده و تقریباً از اجزای جدایی‌ناپذیر سیستم سرمایه‌داری محسوب می‌شوند.
فروپاشی شوروی و تسلط‌گرایی جدید آمریکا در سال‌های اخیر به ویژه با حملات نظامی به افغانستان و عراق این هم‌فکری و ائتلاف سیاسی را بیش از هر زمان دیگر آشکار کرده است. هر علاقه‌مندی به این موضوع می‌تواند به کتاب‌های جدیدی که در این چند سال در مورد مطبوعات و رسانه‌های به اصطلاح لیبرال در آمریکا منتشر شده است مراجعه کند: «تهمت: لیبرال درباره حقوق آمریکایی دروغ می‌گوید» به قلم ان‌کولتر، «تعصبات: افشاگری از داخل شبکه تلویزیونی سی‌.بی‌.اس و چگونه رسانه‌ها اخبار را مخدوش می‌کنند» به قلم برنارد گولدبرگ و «جامعه صدادار بی‌معنی» به قلم جفری شوئر. در انتخابات 1992 ریاست جمهوری آمریکا روزنامه‌نگاران به اصطلاح «لیبرال» در یک جبهه واحد با سرمایه‌داران «محافظه‌کاری» مانند دیوید راکفلر از نامزدی ریاست جمهوری کلینتون پشتیبانی کردند زیرا برنامه کلینتون در حقیقت با اهداف جمهوری‌خواهان و محافظه‌کاران تندور و دست راستی در رادیو ـ تلویزیون و محتویات مطبوعات چند سال اخیر به طرز فوق‌العاده‌ای افزایش یافته است و روزنامه‌هایی مانند نیویورک تایمز و واشنگتن پست و لوس‌آنجلس تایمز که به مطبوعات «لیبرال» مسلط آمریکا مشهور بودند اکنون به نحو آشکاری در صفوف دست راستی‌ها و تندروها قرار گرفته‌اند.
آزادی مطبوعات و رسانه‌ها در چهارچوب لیبرالیسم، آزادی ناشران و صاحبان سرمایه است نه الزاماً آزادی گردش اطلاعات در جامعه و توان دسترسی مردم به اطلاعات متنوع و مفید و صحیح. آزادی نشر با آزادی دریافت اطلاعات و اخبار درست و کامل و جامع، کاملاً تفاوت دارد و این شکاف و فاصله در عصر هژمونیک و سلطه‌گرایی، علی‌رغم توسعه و اختراعات جدید فناوری، عمیق‌تر شده است. مطبوعات و رسانه‌های مبتنی بر الگوی لیبرالیسم محدودیت ارتباطی و اطلاعاتی و اجتماعی خود را کاملاً آشکار کرده‌اند و در تأمین نیازهای یک جامعه سالم به بن‌بست رسیده‌اند. جوامع بشری امروز بیش از هر زمان دیگر به مردم‌سالاری اصیل و الگوی اطلاع‌رسانی و رسانه‌ای سالمی که احتیاجات مادی و معنوی بشریت را در نظر گرفته و از قدرت‌گرایی و سلطه‌گرایی کنونی عبور کرده باشد نیاز دارند. اطلاعات و ارتباطات رگ‌های حیاتی یک جامعه و دارای اخلاق خاص خود هستند. بستر مبارزات و چالش‌های آینده بین‌المللی و جهانی بدون تردید در این مسیر خواهد بود

جنگ اطلاعات (information warfare)

در طول تاریخ، کسب پیروزی های بزرگ نظامی در اغلب مواقع مرهون برتری در زمینه ی تحرک، قدرت آتش، اطلاعات یا لجستیک قلمداد میشده و سیستم های برتر فرماندهی و کنترل، فرماندهان را قادر میساخته تا با حفظ انسجام اقدامات صورت گرفته، این قابلیتها را در زمان و مکان مقتضی به کار بسته، به پیروزی دست یابند.
پیچیدگیهای روز افزون تحولات نظام بین الملل و تعاملات تنگاتنگ و نزدیک، فعل و انفعالات سیاسی و فرآیند های نظامی، محیط جنگهای پیشرفته را از حاکمیت مطلق تاکتیکها و رویه و روشها (استراتژیها) نظامی خارج ساخته و حوزه ی نفوذ و تاثیر عوامل تنکنولوژیکی، اقتصادی، روانی، فرهنگی، سیاسی و… را در این محیط به شدت گسترش داده است.
از سوی دیگر بروز تغیرات اساسی در مولفه های قدرت و حاکمیت در واحدهای سیاسی که می توان آن را پیامدتحولات فوق دانست، سبب قرابت و همگرایی در حوزه ی مطالعات نظامی و روابط بین الملل شده است.
برای شناخت دقیق و عمیق از عوامل ماثر و تداوم بخش در حاکمیت دولتها در این عرصه، ناگزیر باید زمینه ی آشنایی بیشتر با فضای طراحی استراتژِیک، تصمیم سازی و مدیریت اجرا در ساختار حکومتی و نیروی نظامی آنها، فراهم آید.
مفاهیم سنتی جنگ که گاهی در مباحث علم حقوق از آنها با عنوان «مخاصمات» (hostilities) یاد میشود در برگیرنده ی هیچ یک از قابلیتهای موجود در فهرست قابلیتهای جنگ اطلاعات نیست.
اصطلاح جنگ اطلاعات و به ویژه بخش «جنگ» آن تا حدودی گمراه کننده است.
پرداختن به جنگ اطلاعات کاری است دشوار، از این جهت که برای بسیاری از افراد القا گر اموری است پراکنده و کما بیش ناپیوسته و در عین حال، برای معدود اشخاصی که با اقدامات نچندان به هم پیوسته ی تشکیل دهنده ی مجموعه برنامه های جنگ اطلاعات دولت آمریکا آشنایی دارند معنای اموری منسجم و به هم پیوسته را دارد که به طور بالقوه همدیگر را تقویت میکنند.
چندین سال است که اصطلاح جنگ اطلاعات را بدونه توجه کافی، برای توصیف مجموعه ای از برنامه های دفاعی و امنیتی یا یک برنامه ی تسلیحاتی خاص از این مجموعه که برای هدف گیری امکانات c4i دشمن طراحی شده به کار میبرند.
جنگ کنترلی (control warfare) تجلی فهرست گسترده ای از قابلیتهای جنگ اطلاعات است که میشود از انها (علاوه بر ساختار c4i دشمن که هدف اولیه جنگ اطلاعات است) علیه زیر ساختهای ملی و قابلیتهای جنگ او نیز بهره برد.
بنیان آموزه ی جنگ اطلاعات بر پایه جنگ الکترونیک گذاشته شده (در تعاریف بنیادین و اولیه خود) و در نمونه های اولیه تعریف خود همواره بر داده های الکترونیکی تاکید داشته و نحوه ی ایجاد اختلال در این داده ها بر علیه نیروی در تقابل با نیروی خودی را مد نظر و هدف اصلی خود قرار داده.
مثلا، از کار انداختن رادار دشمن و آلوده کردن کامپیوتر های نیروی در تقابل با ویروسها رایانه ای، به کار گرفتن موشکهای هوشمند برای نابود کردن مراکز فرماندهی و اطلاعاتی آن، و از جمله سردرگم کردن تجهیزات نیروی مخاصم با فرستادن علاعم دروغین، و استفاده از دیگر وسایل برای گمراه کردن دشمن از مهم ترین وظایف در دستور کار جنگ اطلاعات بوده است.
ولی به اطلاعات و داده ها، در جنگ فرانوین به عنوان یکی از مئلفه های اساسی و   یک سرمایه ی استراتژیک   نگاه میشود.
بدین معنی که تنها موضوع، کسب اطلاعات در باره ی جبهه یا حملات تاکتیکی به شبکه های راداری یا تلفنی طرف مقابل مطرح نیست، بلکه اهرم نیرومندی مورد نظر است که بتواند   مهمترین تصمیمات دشمن را دگرگون سازد .
در اینجا مفهومی متولد خواهد شد به نام  جنگ دانسته ها در صحنه ی نبرد   به این صورت که:هر طرف خواهد کوشید با دستکاری در جریان گرفتن و فرستادن اخبار و اطلاعات، بر اقدامات دشمن، اثری با حد اکثر تاثیر داشته باشد و دانسته های آن را در پرتوی آنچیزی که میخواهد قرار دهد.
در اینجا عملیاتی که با عنوان فرماندهی و کنترل (c2) قابل قبول است بر این امر تاکید دارد:
انجام اقدامات امنیتی، فریب نظامی، عملیات روانی، جنگ الکترونیک، و ویران سازی مادی با  پشتیبانی متقابل از نظر اطلاعاتی ، به منظور محروم کردن دشمن از اطلاعات، تحت تاثیر قرار دادن، کاهش، یا انهدام امکانات فرماندهی و کنترل او، و در عین حال تقویت امکانات  فرماندهی و کنترل   «دوست»در برابر چنین اقداماتی در برابر دشمن مشرک.
اگر چنین آموزه ی فرماندهی وکنترلی   در دستور کار قرار گیرد و به درستی و خوبی اعمال شود به فرماندهان این امکان را میدهد که پیش از آغاز عملیات جنگی سنتی، ضربه ی کارسازی را به دشمن وارد سازند.
این دستور العمل و یا به واقع آموزه با تاکید بیشر بر کارهای اطلاعاتی و جاسوسی و گسترش دامنه ی موضوع به عملیات روانی به منظور اثر گذاشتن بر «احساسات، انگیزه ها، تعقل واقعی (پردازش و تدبر با حد اکثر بازدهی) – و سر انجام «رفتار نهایی» در واقع پارامتر ها ی رسمی و به واقع عناصر تشکیل دهنده ی جنگ اطلاعات را دگرگون و افزایش میدهد و دامنه و فراگیری این مفهوم را گسترده تر می سازد.
طرح c4iویژه ی نیرو های عملیاتی تصاویر دقیق و کاملی را از صحنه ی جنگ، اهداف مامورتهای به موقع و پیچیده و بهترین زاویه هدف گیری را در اختیار آنان قرار میدهد.
استراتژی نظامی بر این مسئله تصریح دارد که عملکردهای c4iنه تنها دارای اهمیتند بلکه بی تردید در زمره ی جنبه های پشتیبانی کننده ی مبارزه و پیروزی در جنگ به شمار می روند.
همچنین به تشابه مفهوم این مقولات با هم دقت شود: «اهداف ماموریتهای به موقع و پیچیده»و فرآیند «ارتباط»;
«تصاویر دقیق و کامل از صحنه جنگ»و فرآیند «نظارت» و در نهایت«بهترین زاویه ی خدف گیری»فرآیند «تحلیل داده ها» و «نظارت».
از نیمه ی دهه ی 1980 تا اواخر آن یکی از محورهای اصلی مباحث جاری میان سیاستگذاران مسایل دفاعی و امنیتی اصطلاح درگیری کم شدت (low intensity conflict – lic) بود.
مباحث جنگ اطلاعات (information warfare) نیز در اواسط دهه ی 1990، به طور منظم به معرکه ی آرای سیاست گذاران امور دفاعی و امنیتی بدل گشته بود.
به عبارتی اصطلاح (جنگ اطلاعات) نیز همانند اصطلاح (درگیری کم شدت) قابلیت انتقال مفهومی ثابت و یکپارچه را به مخاطبان اصلی خود ندارد.
در واقع جنگ اطلاعات را میتوان مشتمل بر روشهایی غیر مرگبار دانست که موجبات تضعیف یا از کار افتادن فرآیندهای مهم اطلاعاتی ارتباط (connectivity) ، نظارت (surveillance) و تحلیل داده ها (data analysis) را فراهم می آورد.
رابطه ی میان این سه فرآیند اطلاعاتی از تاثیر عظیم و چشمگیر آنها بر توانایی ساختار رهبری دشمن در تصمیم گیری به موقع و یا آگاهانه برای مدیریت جنگ نشات میگیرد.
در قاموس اطلاعات مدرن، «ارتباط»ساختار و شالوده ی شاهراه اطلاعات نظامی را تشکیل میدهد و در این شاهراه حق تردد با داده های «نظارتی» است.
«تحلیل دادها» نیز کار جمع بندی و به نمایش گذاشتن دادههای نظارتی را انجام میدهد. که در واقع بیشترین حجم دادها را تشکیل میدهند، آنهم به نحوی که روند تصمیم گیری را سهولت بخشد.
تصمیمات نظامی و دفاعی به شدت به کارایی این فرآیند ها وابسته است.
مشکل بتوان تصمیم نظامی مهمی را سراغ گرفت که به طور مستقیم بر مبنای ارزیابی کمابیش آنی داده ها استوار نشده باشد.
هیچ کدام از این فرآیندها به خودی خود به وجود آورنده ی قابلیتی مرگبار نیستند.
بر همین اساس، برخی از فناوری های جنگ اطلاعات که کارایی نسبی این فرآیند های اطلاعاتی را کاهش میدهند باز در مجموعه ی بزرگتر دیگری از قابلیتهای جدید نظامی قرار میگیرند که گاه از انها با عنوان سیستمهای فناوری غیر مرگبار (non-lethal) یا نیمه مرگبار (low-lethal) یاد میشود.
به دلیل انقلاب تکنولوژیک بوجود آمده سالهای اخیر در عرصه ی ارتباطات و الکترونیک و و نیز گزارشهای فراوانی که از موفقیتهای اقدامات اطلاعاتی صورت گرفته در جریان عملیات طوفان صحرا حکایت دارند و در ماهها و سالیان اخیر جای خود را در آثار مکتوب نظامی باز کرده اند، پیچیدگی این قبیل فرآیندهای (پشتیبانی کننده) افزایش یافته و نقش آنها در برنامه ریزی های دفاعی برجسته تر شده است.
این افزایش پیچیدگی پیامدهای چندی برای امنیت ملی و بین المللی به دنبال دارد، از جمله در برخی موارد بروز قابلیتهای بالقوه (و به عقیده ی برخی بالفعل) در جهت کاهش چشم گیر توانایی های فرماندهان جبهه ی مخالف در انجام مانور یا اعزام نیرو به نحو ماثر و کار آمد.
در مورد عملیت آفندی اطلاعاتی باید خاطر نشان ساخت که امروزه فرماندهان، هدف گیری مراکز هماهنگی فرماندهی و کنترل را (که ارتباط، نظارت و داده پردازی، اجزای تفکیک ناپذیر آنها محسوب میشوند) در صدر سایر امور قرار دارند داده اند.
تازه ترین مصداق این قضیه، عملیات هوایی ناتو در سپتامبر 1995 بر فراز بوسنی و هرزگوین است که بار دیگر بر صحت این سیاست مهر تایید زد.
برای آغاز جنگ اطلاعات لزوم کسب نوعی «امتیاز اطلاعاتی» (informational advantage) و یا «تمایز اطلاعاتی» (informational differential) به هنگام تدارک جنگ انکار ناپذیر مینماید.
مفهومی که در اینجا مطرح است آن است که صحت و میزان اطلاعات و دانسته‌های نظامی نیروی خودی نسبت به نیروی دشمن در مقایسه با دانسته های دشمن در مورد این نیرو ها از سطح بالاتری برخوردار باشد.
این مفهوم همواره به اندازه ی کافی معتبر بوده اما امروزه لزوم کسب و حفظ «برتری اطلاعاتی»برای فرماندهان، در مقابل هرگونه دشمن قبل و بعد از جنگ و در طول آن نه تنها بیشتر درک میشود، بلکه به لحاظ تکنولوژیکی با پیشرفت ماهواره های جاسوسی و امکانات امنیتی رایانه ها امکان تحقق آن افزایش یافته است.

جنگ در دوران ما

این مقاله توسط آقای حسین پارسا باشگاه ارسال شده است/ با تشکر از ایشان

نیل جنگ به انبوه سازی کشتار

خشونت و یک کشتار سایبرنتیک مترادف جنگ نیست بعدها بود که نزاع (تقابل و تعامل)بدین صورت خصلت کشتار انبوه که الآن میشناسیم (کشتار و نه جنگ) را به خود گرفت- و هنر جنگ آوری و دلاوری تبدیل شد به برخوردی خونین میان دولتها ی سازمان یافته و تبدیل شد به انبوه کشی و معنی هماوردی خود را از دست داد.
اعتقاد من بر این امر تاکید دارد که در واقع معنی واقعی جنگ آوری و در واقع هماوردی،هنر تفکر در باره ی تفکر است و اندیشیدن به اندیشه ها و ایجاد تقابل و تعامل بین اندیشه ها و سپس و هم به موازات تولد اندیشه و فکر و بالاخره تولید نظریه نو.
جان: موفق نمیشیم نه. منظورم مردمه.
ترمیناتور: نابود کردن خود در طبیعت شماست.
جان: آره مشکل اصلی همین جاست.
ما در تاریخ – یا می توان گفت در نیم صده ی گذشته –به مرحله ای پا گذاشته ایم که قدرت کشندگی (سلاح ها)به آخرین مرز خود رسیده است.
مرحله ای که سلاحهای هسته ای دست کم از جنبه ی نظری، میتواند هستی واقعی کره ی زمین را به خطر اندازد…مر حله ای که تلاش برای افزایش کشنده گی یک سلاح مخصوص نابودی انبوه،بیهوده شده است…
جنگ جهانی دوم توان هراس انگیز برای صنعتی کردن مرگ را به نمایش گذاشت.
بر خلاف   سون تزو که معتقد بود«موفق ترین ژنرال کسی است که بدونه جنگ،یا با کمترین خسارات،به هدف خود دست یابد، کارل فون کلوز ویتس (1780-1831)،که پدر استراتژی نوین هم خوانده میشود اعتقاد دیگری داشت.
گو اینکه او در نوشته های بعدی نکات ظریف و حتی متناقض را بیان کرد،ولی این گفته ی او که«جنگ کنش خشونت است که تا آخرین مرزهایش پیش میرود»در میان جنگ های عصر جدید طنین می اندازد.
کلوز ویتس -در باره ی جنگ مطلق نوشت و این از نگاه بعضی ها هنوز کافی نبود.
از این رو ژنرال آلمانی   اریش لوندروف   پس از جنگ اول مفهوم «جنگ کامل » را برای سعی در تکمیل مفهوم قبلی ارایه کرد و سعی در گسترش آن نمود که البته با نظریه کلوزویتس هم تعارض داشت.
کلوز ویتس جنگ را دنباله ی سیاست میدانست.لوندروف این گونه استدلال میکرد که برای اینکه جنگ کامل باشد،نظم سیاسی باید تابع ارتش قرار گیرد.
بعدا نظریه پردازان نازی بر این نکته پا فشاری کردند که صلح صرفا دوره ای از آماده شدن برای جنگ است-(جنگ در فاصله ی جنگ ها)
جنگ کامل در معنا ی وسیع ترش جنگی بود که از لحاظ سیاسی،اقتصادی،فرهنگی،و تبلیغاتی،به راه می افتاد و جامعه یکسر به یک ماشین جنگی بدل میشد.
این خرد گرایی به شیوه ی صنعتی بود که به نقطه ی پایانی اش میرسید.
مفهوم نظامی چنین نظریه هایی به حد اکثر رساندن ویرانی بود.
بی اچ لیدر هارت(b.h.liddle hart)در کتاب خود با عنوان (تاریخ تفکر استراتژیک) این گونه بیان کرده که «بیش از یک قرن این اصل نخستین در آموزه ی نظامی یعنی-انهدام نیروهای عمده ی دشمن در میدان جنگ-تنها هدف واقعی جنگ را تشکیل میداده است.
در واقع و بهتر بگویم در عمل،آموزه ی جنگ کامل،فرق میان اهداف نظامی و غیر نظامی را کمرنگ ساخته یا یکسره از میان میبرد.
کورتیس لومه (1)به کمال مبلغ نظریه ویرانی انبوه بود.
فرد کاپلان(f.kaplan)در کتاب«جادو گران واپسین نبرد نیکی بدی»(the wizards of Armageddon)
می نویسد:از نظر لومه نابود کردن همه چیز راه پیروزی در یک جنگ بود…نتیجه ی کلی یک بمباران استراتژیک باید عظیم باشد.
زمانی که تمدن صنعتی در دوره ی پس از جنگ دوم به نقطه ی اوج خود رسید،ویرانی انبوه آماده شد تا همان نقش مرکزی را که تولید انبوه در اقتصاد داشت در جنگ بازی کند.این ویرانی انبوه همزاد مرگ آور تولید انبوه بود.
ولی باز هم با این همه کسب تجربه در دوران صنعتی و جنگ های این دوران باز هم اعم از جنگ اول و دوم و سرد آیا باز اینها به این نتیجه رسیده اند که:
هنر جنگیدن در پیروزی با حداقل تلفات است.

چرا جنگ فرا نوین؟
سارا: باید بدونم اسکاینت- چطور ساخته میشه. مسئولش کیه.
ترمیناتور: مردی که مسئولیت بیشتری داره دایسن است.
سارا: کی هست.
ترمیناتور: مدیر پروژه های ویژه در شرکت سایبردین سیستم.
سارا: چرا اون؟
ترمیناتور: تا چند ماه دیگه ریز پزدازنده ای انقلابی میسازد.
سارا: بگو بعد چی.
ترمیناتور: سی سال دیگر   سایبردین بزرگترین عرضه کننده ی سیستم های نظامی خواهد بود.
تمام بمب افکن های مخفی مجهز به کامپیوتر سایبردین میشن و بدونه سرنشین(اشاره به سیستم ایجیس )(8)و بعدا دارای برنامه ای کاملا عملی میشن و بدونه سرنشین عملا پرواز میکنند.
طرح بودجه ی سیستم اسکاینت تصویب شده سیستم چهارم اوت 1997 وارد عمل میشه و تصمیمات انسانی از دفاع استراتژیک حذف میشه و اسکاینت به سرعت شروع به یاد گیری میکند و در ساعت 2:14 بیست و نهم اوت خود آگاه میشه و اونا وحشت زده سعی میکنند اون رو خاموش کنند.
سارا: و اسکاینت میجنگه.
ترمیناتور: بله. موشکها شو به طرف هدفهایی در روسیه شلیک میکنه.
جان: چرا به روسیه؟مگر حالا دوست ما نیستند.
ترمیناتور: چون اسکاینت میدونه حمله ی متقابل روسیه دشمنانش رو در اینجا نابود میکنه(اشاره به سیاست انهدام نهایی در جنگ سرد که به خوبی در معرض استرس بودن مردم را در آن زمان نشان میدهد)
اشتیاق بیش از حدی که در چند ساله ی اخیر نسبت به نام گذاری انواع جدید جنگ پدید آمده دارای مبنایی منطقی است،زیرا به نظر میرسد که تحولات عرصه ی جنگ شتاب بی سابقه ای و در عین حال قدرت ویرا نگری جنگهای جدید نیز تازگی دارد.
اینک آیا مثلا جنگ خلیج فارس را میتوان گونه ای تازه از جنگ در نظر گرفت.؟
نشریه ی بیزینس ویک در این رابطه با لحنی حق به جانب می نویسد:جنگ خلیج فارس بدونه شک در حکم مرحله ی گذار بین یو جنگ متفاوت است.و در ادامه عناصری را بیان میکند که به زعم خودش مهم ترین ویژه گی های این -جنگ جدید- به شمار میروند:
1) مشارکت سیستم های متکی به فن آوری عالی(هوش مصنوعی بر پایه ی شبکه های عصبی مصنوعی)(2)
2) به کار گیری لشکری از سیستم های رایانه ای و ارتباطاطی گوناگون-(3)
3) فهم اینکه سیاست و روابط عمومی نقشی حساس را در تحقق اهداف نظامی ایفا میکنند.(4)
اما ویژه گی هایی از این دست تازگی ندارد.در جنگ ویتنام هم شرایط به همین منوال بود.
البته در اینکه جنگ کویت بستر جدیدی را(البته با توسل به خشونت بی سابقه)فراهم آورد تردیدی نیست،اما در نیمه ی دوم قرن گذشته معلوم گردید که جنگ در حال تغییری بنیادین است.
ناظران آگاه تر تبعات استفاده از جنگ افزارهای متکی به فن آوری عالی و به خصوص رایانه را مد نظر قرار داده اند.
آنان نامهای مختلفی برای این نوع جدید از جنگ برگزیده اند.از جمله:
جنگ مدام-جنگ فن آوری،جنگ متکی به فن آوری عالی یا جنگ فن آورانه-جنگ کامل-جنگ خیالی-جنگ رایانه ای-جنگ پایان ناپذیر نظامی گری آمریکایی-جنگ خفیف –جنگ سایبر نتیک-جنگ فوق مدرن-جنگ فرامدرن-جنگ فرا واقعی –جنگ اطلاعات-جنگ اینترنتی-جدال مغزها جنگ موج سوم-جنگ نسل ششم-جنگ دوران چهارم-و جنگ محض.
این عناوین را صرف آن گفتم که هر موقع به آنها برخوردید بدانید منظور «جنگ در دوران ماست».
تمامی این تعابیر گرچه هر کدام به نوعی پذیرفتنی است،اما هیچ یک آنچنان که باید و شاید
پیچیدگی و ماهیت فراگیر دگرگونی های جدید رخ داده در عرصه ی جنگ را بیان نمی کند.
برای نمونه اصطلاح   جنگ محض  (5) که از سوی ویری لیو(PAUL VIRILIO)ولاترینجر(lotringer)پیشنهاد شده بی شک توصیفی شاعرانه از نفوذ جنگ تا اعماق فرهنگ معاصر،البته فرهنگ غربی و به ویژه در قلمرو سیاست به دست میدهد که برد آن حتی تا داخل خانه ها هم کشیده شده و اکنون مفهومی با عنوان   جنگ در خانه  موضوعیت یافته.
چه کسی حاضر است تضمین کند که اگر پدری با فرزند کوچک خود پای یک بازی رایانه ای نشست حتما او پیروز میدان نبرد بازی خواهد بود که قطعا در اکثر موارد فرزند او پیروز خواهد شد.
جنگ که اکنون پیش رو داریم جنگی است بسیار نا خالص (6)یا به تعبیر عده ای جنگی ناقص(7)زیرا اینک به برکت علم و فن آوری جنگ امروزی از مجرای فر هنگ و با ایجاد ساختار اقتصادی،فروش محصول انتخاب رئیس جمهور و افزایش تعداد مشتری صورت میگیرد.
با این همه نبردهای واقعی نیز دیگر نه نبردهایی قاطع و حماسی که نبردهایی گیج کننده،خفیف و ذلت بارند.
آنچه هم اکنون جنگ را متفاوت ساخته ورای مقولاتی نظیر فن آوری عالی و رایانه و داشتن سرعت برق آسا و علم سایبرنتیک و بهره برداری نظامی از انواع اطلاعات است.
اکنون در آن حوزه هایی مانند هنر،ادبیات،اقتصاد، فلسفه،دانش،تمدن،تجربه…دخیلند.
دیگر جنگ از آن حالت همگنی و توازن و تقارن در در آمده سبب شده که علمی نباشد که بتوان آن را کنترل یا اداره کرد.
قواعد مقاومت فرهنگی و سیاسی به شدت دستخوش تحول و تغییر شده.انقلابی که بر اثر تحولات شتابان صورت گرفته در عرصه های رایانه و جلوه های تصویری در قلمروی فن آوری به وجود امده،چنان جغرافیای جدیدی از مناسبات قدرت را در سطح جهان پدید آورده که تا بیست سال پیش از این حتی تصورش هم ممکن نبود.
انسان به داده تقلیل یافته،امر نظارت ابعاد جهانی یافته اندیشه ها مسحور واقعیات روی پرده شده و قدرتی خود کامه در حال تجلی است که شالوده اش بر جهل و غفلت بنا گردیده است.
جغرافیای جدید جغرافیایی است مجازی و بن مایه های مقاومتهای سیاسی و فرهنگی ناگزیر باید در همین فضای الکترونیکی هوا تنفس کنند و عرض اندام کنند.
در این فضای مجازی رایج ترین سئوال این خواهد بود که  آیا اطمینانی هست که این چیزی که تنفس میکنیم اکسیژن باشد   .
جنگ الآن به پروتیوس(peroteus)نیم خدای اساطیر یونان،میماند که تا وقتی با زمین در تماس بود می توانست تغییر شکل دهد و به همین دلیل در جریان کشتی میان هرکول و او هرکول مجبور بود تمام مدت او را در هوا نگه دارد.
اکنون وضع به گونه ای است که جنگ پروتیوس وار مشغول کشتی گرفتن با زمان حال است و در این اثنا میکوشد تا در مصاف با دگرگونی های فوق العاده ای که در عرصه ی فن اوری و سیاست درگیری در حال وقوع است،در قامت موجودی منسجم ظاهر شود (خواه در قالب گفتمان،فرهنگ،سبک،و شیوه ی زندگی و جز آن)و از این طریق کما کان به حیات خود ادامه میدهد.
گفتمان، گفتمان است اما عملیّات ها و استراتژی ها و طرحهایی که در عالم خارج به اجرا در می آید واقعی هستند.«ژان بودریار»
ولی در واقع جنگ از دیر باز همواره نوعی گفتگو بوده است.
جنگ جدید بیش از آنکه بر سر اشیاء باشد بر سر واژگان و بیش از آنکه بر سر واقعیات،رنج ها و شرایط باشد بر سر استعداد ها،امیدها و آرزو هاست….
بنا بر این جنگ در این تمدن به یک ساخت بغرنج ایدئولوژیک متکی است که از راه آموزش و در چارچوب نظامی مشتمل بر زبان و قوانین و نمادها و ارزشها همچنان به حیات خود ادامه میدهد.
توضیح و تفسیر نظامهایی از این دست اغلب بر همان اندازه با سیر واقعی رویداد ها فاصله دارد که توضیحات منسوخ ارایه شده در مورد جنگ،که آن را ماحصل جادو،مناسک یا انتقام قلمداد میکردند.
در دوران جدید جنگ دیگر زاییده ی یک موقعیت خواص نیست،بلکه ناشی از تفسیری به شدت ساختگی از آن موقعیت است.

پی‌نوشت:
1-(c.le may) ژنرالی که حمله به توکیو را رهبری میکردو بعدا فرمانده ی یگان استراتژیک در نیروی هوایی ایالات متحده شد
2- intelligent
3- computer-communication
4-(business week staff,1991 a,b,c,pp.39,42,37)
5- PURE power
6- impure
7- imperfect
8-ایجیس: هوش مصنوعی بر پایه ی شبکه های عصبی مصنوعی

تماس با نویسنده:
sl2azh@yahoo.com

 

جایگاه گفتمانی ادبیات مشروطه

آیا انقلاب مشروطه ادبیات دوره مشروطه را ساخت یا ادبیات با هویتی مستقل توانست خود را با مشروطه همراه کند؟

• چه چیزی در عصر مشروطه رخ می‌دهد که مردم حس می‌کنند ادبیات می‌تواند از پستوی خانه بیرون بیاید و زبان گویای آن‌ها در بیان ظلم روا رفته بر آن‌ها باشد؟ به عبارت دیگر، می‌خواهم بدانم این مشروطه بود که ادبیاتش را ساخت و یا ادبیات بود که با هویتی مستقل توانست خود را با مشروطه همراه کند.

پاینده: جنبش مشروطه حرکتی برای استقرار دموکراسی پارلمانی بود و از این حیث تأثیر بسزایی بر تلقی ما از کارکرد ادبیات گذاشت. تا پیش از این جنبش، ادبیات عمدتاً تافته‌ای جدابافته و منفک از جامعه محسوب می‌شد. ادبیات در آفاقی بلند و متعالی سیر و سلوک می‌کرد و اگر هم به زمین نظر داشت، پدیده‌های زمینی را استعاره‌ای از مفاهیم متعالی و معنوی قرار می‌داد. پیداست که در چنین وضعیتی ادبیات دلمشغولی نخبگان است و نه توده‌های وسیعِ مردم عادی. جنبش مشروطه اما دقیقاً با حرکت مردم نضج گرفت و به پیش رفت. بنابر این، مضامین کهن و دیرین جای خود را به مسائل جاری و بلافصل در زندگی ملت دادند. امر قدسی به حاشیه رفت تا امر زمینی در کانون و مرکز ادبیات جای بگیرد. به همین سبب، درونمایه‌ شعرهای این دوره هم دچار تحولی بنیانی شد و از امور انتزاعی (مانند رابطه‌ی مخلوق با خالق) به امور انضمامی (مانند رابطه‌ی شهروند با قدرت حاکم) معطوف گشت که برخی از خصیصه‌نماترین نمونه‌هایش را در شعرهای عارف قزوینی، نسیم شمال، میرزاده عشقی و فرخی یزدی می‌توان دید. باید توجه داشت که تأسیس چاپخانه‌ها و انتشار مطبوعات در دوره‌ی مشروطه علت دیگری شد برای توده‌گیر شدن ادبیات. در گذشته نشر ادبیات در شمارگان زیاد دشوار و حتی ناممکن بود، اما در دوره‌ی مشروطه این امکان به وجود آمد و این نیز به تغییر جایگاه و عمومی شدن ادبیات کمک شایانی کرد. اما در خصوص رابطه‌ی ابیات دوره‌ی مشروطه با جنبش مشروطه باید بگویم که اگر این رابطه را از منظرهای تئوریک جدید در نظریه و نقد ادبی ببینیم، دیگر یکی را تابع دیگری نخواهیم دانست و به سادگی نخواهیم گفت که «ادبیات آن دوره حال‌وهوا یا وضعیت سیاسی همان دوره را منعکس می‌کند». مطابق با نظریه‌ی موسوم به تاریخ‌گرایی نوین که یکی از شاخص‌ترین نظریه‌پردازانش استیون گرینبلت است، ادبیات رابطه‌ای دوسویه، مکمل و متقابل با زمینه‌ی تاریخی خود دارد. همه می‌دانیم که ادبیات از متن پدید می‌آید، اما به اعتقاد تاریخ‌گرایان نوین تاریخ هم ماهیتی متنی دارد. تاکنون صرفاً می‌گفتیم که ادبیات دوره‌ی مشروطه وقایع آن دوره را در خود بازمی‌تابانند؛ اکنون می‌توانیم بگویم که از جمله خاستگاه‌های انقلاب مشروطه ادبیاتی بود که آمال و آرمان‌های آزادیخواهانه و مساوات‌طلبانه‌ی روشنفکران و ترقی‌خواهانِ آن دوره را بازنمایی می‌کرد. به بیان دیگر، ادبیات آن دوره یکی از علت‌های پیدایش جنبش مشروطه و نهایتاً تاریخ آن دوره بود، همچنان که جنبش مشروطه و تاریخ آن دوره در تحول درونمایه‌ها و صناعات ادبیات اثر گذاشت.

• آیا می‌شود گفت که ادبیات مشروطه ادبیاتی هیجانی است و نه ساخته‌شده بر مبنای تئوری‌های فکری و بر پایه‌ی ایدئولوژی مشخصی که بتواند آن را برای مدت‌ها استوار نگاه دارد و تبدیل به سبک بکند؟

پاینده: به گمانم پیش‌فرض پرسش شما این است که هر نوع ادبیاتی، یا بگویم هر سبک ادبی یا هر مکتبی در ادبیات، بر پایه‌ی یک نظریه‌ی پیشینی شکل می‌گیرد. به عبارت دیگر، ابتدا باید نظریه‌ای درباره‌ی ادبیات و کارکردهای آن به وجود آمده باشد تا سپس متون ادبی، اعم از شعر و جز آن، به پیروی از اصول همان نظریه نوشته شوند. در خصوص این پیش‌فرض می‌توان تعریض‌هایی کرد. برای مثال، می‌توان پرسید که: کدام شاعر است که ابتدا دوره‌ای آموزشی در مکاتب ادبی بگذراند و بعد مانند یک شاگرد مدرسه‌ای که می‌خواهد درس پس بدهد همان آموخته‌ها را عیناً در شعرش رعایت کند؟ این کار موجب سرودن شعرهایی به غایت تصنعی خواهد شد، شعرهایی که فریاد می‌زنند سراینده‌شان صرفاً با اطلاع از مبانی نظری یک مکتب ادبی دست به سرودن آن شعرها زده است. مشابه همین عملکرد را همین امروز که بیش از یک قرن از دوره‌ی مشروطه فاصله گرفته‌ایم در کار آن دسته از شاعران و داستان‌نویسانی می‌بینیم که با نظریه‌هایی مانند پسامدرنیسم آشنا می‌شوند و بعد به گونه‌ای افزاروار (مکانیکی) شعر یا داستانِ به زعم خودشان «پسامدرن» می‌نویسند. نوشته‌های این اشخاص غالباً بی‌رنگ‌وبوست و تأملی در خواننده برنمی‌انگیزد. بنابر آنچه گفتم، نباید از ادبیات دوره‌ی مشروطه هم انتظار داشت که از مبانی نظریِ خاصی (مثلاً در قالب سبک ادبی‌ای به نام «سبک مشروطه») پیروی کند. نظریه‌های ادبی پس از خلق آثار ادبی شکل می‌گیرند و نه برعکس. یعنی ابتدا موجی از شعرها و داستان‌های نوشته‌شده به شکلی نو به راه می‌افتد و سپس منتقدان و نظریه‌پردازان ادبی شالوده‌ای تئوریک برای آن تبیین می‌کنند. در ضمن توجه داشته باشید که وقتی می‌گویید ادبیات باید «بر پایه‌ی ایدئولوژی مشخصی که بتواند آن را برای مدت‌ها استوار نگاه دارد» نوشته شود، خطر بزرگی هم برای خودِ ادبیات ایجاد می‌کنید. آیا در شوروی سابق و کلاً بلوک شرق با همین باور نبود که «رئالیسم سوسیالیستی» را تئوریزه کردند و بعد از نویسندگان خواستند که به همین روش داستان بنویسند؟ آیا باور تئوریسین‌های حزب کمونیست شوروی دقیقاً همین نبود که پایه‌ی ایدئولوژیک مشخص و محکمی برای خلق شدن آثار ادبیِ جاودانه ایجاد کرده‌اند؟ و البته می‌دانید که اگر نویسنده‌ای از تلقی رسمی از ادبیات تخطی می‌کرد، آثارش امکان چاپ پیدا نمی‌کردند و خودش هم در معرض مجازات‌هایی مانند تبعید و زندان و سلب تابعیت ملی و اخراج از کشور قرار می‌گرفت.

• جنبش مشروطه و ادبیاتی که در پی آن آمد هیچ‌وقت مبدل به سبک نشد. در عصر مشروطه حتی با وجود خفقان و ترس از مرگ و کشته شدن، نویسندگان سعی داشتند تا صدای انقلاب را در قالب ادبیات به گوش دیگران برسانند. اما با افول انقلاب مشروطه، رفته‌رفته نویسندگان نیز با آن افول می‌کنند و دیگر صدایی از این بازتاب ادبی آزادی‌خواهانه از آن‌ها بلند نمی‌شود. من تصورم این بود که در فقدان مشروطه حقیقی صدای ادبیات باید بلندتر باشد و بیشتر از نبودش فغان سر دهند، اما این اتفاق نه تنها نیفتاد بلکه در عصر رضاخانی و پهلوی در ادامه از اساس ادبیات ساختار دیگری پیدا کرد و آرمان اجتماعی در آن گم شد.

پاینده: البته صحبت کردن از سبک‌وسیاق خاص و متمایز برای ادبیات دوره‌ی مشروطه کار نادرستی نیست. انکار نمی‌توان کرد که شعر فارسی در مضامین و نحوه‌ی بیان در این دوره دچار تحولات اساسی شد. لحن و سیاق پُرطمطراقی که تا پیش از این دوره در شعر فارسی مشهود بود با شروع جنبش مشروطه جای خود را به زبانی همگانی و گاه کاملاً روزمره می‌دهد. در مضامین شعر نیز، چنان‌که پیشتر در پاسخ به سؤال اول‌تان اشاره کردم، تحولی به همان میزان بنیانی رخ داد. پس متون ادبی دوره‌ی مشروطه کلاً مسیر جدیدی را برای ادبیات ما تعریف کردند. اما پیداست که بقا این نوع ادبیات ربطی هم به زمینه‌های عینی‌ای دارد که در ظهور آن دخالت داشتند. یأس و سرخوردگی از مبارزه طبیعتاً فضای دیگری را بر ادبیات حاکم می‌کند. در تاریخ معاصر ایران، دو بار شاهد چنین یأسی بوده‌ایم: یکی بعد از روی کار آمدن رضاشاه و دیگری بعد از کودتای ۲۸ مرداد. در هر دو مقطع حال‌وهوایی از شکست و ناامیدی بر ادبیات ما حاکم می‌شود. به مقطع دوم که به زمانه‌ی ما نزدیک‌تر است اشاره می‌کنم تا منظورم را بهتر متوجه شوید. بعد از کودتای ۲۸ مرداد و بازگشت محمدرضاشاه به قدرت، عده‌ی زیادی از مبارزان و آزادی‌خواهان به بند کشیده و حتی اعدام شدند. احزاب سیاسی غیرقانونی اعلام شدند و نشریات‌شان دیگر انتشار نیافتند. همچنین سانسور شدیدی به کتاب‌ها اِعمال شد و راه بیان آزادانه مسدود گشت. در چنین اوضاع‌ و احوالی بود که آرام‌آرام لحن یأس‌زده‌ای هم در ادبیات ما پا گرفت، لحنی که یکی از بارزترین مصداق‌هایش را در شعر «زمستان» از مهدی اخوان‌ثالث می‌توان دید. شور و شوق برای مبارزه، جای خود را به وضعیتی می‌دهد که هر کس سر در گریبان خود دارد و حتی سلام دیگری را پاسخ نمی‌دهد. همه‌جا سرد است و سکوتی مرگ‌مانند حاکم شده است. آیا این تغییر لحن (از آرمان‌گرایی و مبارزه‌جویی به یأس و درخودفرورفتگی) جای تعجب دارد؟ به گمانم عین همین پرسش را در خصوص تغییری می‌توان مطرح کرد که پس از شکست تجربه‌ی دموکراسی بعد از روی کار آمدن رضاشاه در ادبیات ما روی داد. در هر دو مقطع از تاریخ معاصر با وضعیت مشابهی مواجه هستیم که، همان‌طور که توضیح دادم، ریشه در وضعیت عینی اجتماعی و سیاسی ما در آن زمان دارد. البته من اصلاً موافق نیستم که نتیجه بگیریم آرمان اجتماعی و سیاسی در ادبیات این دوره‌ها به کلی از یاد رفت و به فراموشی سپرده شد. این آرمان به شکل‌های دیگری بروز پیدا کرد، که البته بحثش بسیار مفصل‌تر از آن است که بتوان در یک مصاحبه به شکلی متقاعدکننده مطرح کرد.

• جناب پاینده، ادبیات مشروطه با توجه به سؤالات قبلم می‌تواند ادبیات اعتراض نامیده شود؟

پاینده: شاید بهتر باشد که به جای لفظ «اعتراض»، اصطلاح علمی «گفتمان» را به کار ببریم و در بیانی دقیق‌تر بگوییم که ادبیات دوره‌ی مشروطه مبیّن گفتمانی نو است، گفتمانی نو هم در تاریخ ادبیات ما و هم در تاریخ ملی ما. این ادبیات فقط به قصد اعتراض به حاکمان فاسد و مستبد نوشته نشد، بلکه طرحی نو برای آفرینش ادبی درانداخت که ملاک‌های ما برای تعریف ادبیات را دگرگون کرد. برحسب این گفتمان، ادبیات رسالتی اجتماعی هم پیدا کرد که در گذشته نداشت. مانند هر گفتمان دیگری، این گفتمان در ابتدا یک پادگفتمان بود، یعنی نظرگاهی در تقابل با ادبیات پیش از خود را مطرح کرد، اما با گذشت زمانی به جایگاه گفتمانی قوی نائل شد، به نحوی که امروز متون مشخصی در آن دوره را ذیل این نام طبقه‌بندی می‌کنیم و ویژگی‌هایش را برمی‌شمریم.

گفتگو شونده: حسین پاینده

نشریه پنجره شماره 204

اثرات روانشناختی خشونت رسانه‌ای بر کودکان و بزرگسالان

نویسنده این مطلب، با استناد به پژوهش‌ها و تحقیقات انجام شده، ثابت می‌کند که خشونت بی‌رویه‌ای که از طریق برنامه‌های رسانه‌های مختلف به مردم علی‌الخصوص کودکان و نوجوانان عرضه می‌شود، اثرات نامطلوب فراوانی برای آنها دارد. این اثرات شامل افزایش خشونت‌طلبی، بروز رفتارهای خشن، حساسیت‌زدایی کودکان و بزرگسالان نسبت به مسائل خشونت‌آمیز و حتی مواردی نظیر عصبانیت و اختلال در خواب را شامل می‌شود. در پایان نیز نویسنده با تذکر مجدد تأثیر منفی خشونت رسانه‌ها بر افراد مختلف، راهکارهای مختلفی را برای کاهش این اثرات منفی با توجه به تحقیقات انجام شده، پیشنهاد می‌نماید.

غالباً نتایج تحقیقات بر روی خشونت رسانه‌ها، توسط عامه مردم به صورت نادرست درک می‌شود. یکی از علت‌های این مسأله، روش‌شناسی تحقیق است. ما نمی‌توانیم به طور تصادفی کودکانی را در سال‌های اولیه زندگی‌شان انتخاب کنیم تا میزان تفاوتی از تصویرهای خشن را در تلویزیون نگاه کنند و 45 سال بعد، ببینیم که کدام یک از این کودکان، مرتکب جرایم خشونت‌آمیز شده‌اند. همین محدودیت در مورد تحقیقات پزشکی نیز وجود دارد؛ ما نمی‌توانیم به صورت تصادفی، گروه‌هایی از مردم را انتخاب کنیم تا میزان متفاوتی سیگار بکشند و 15 سال بعد، تعداد افرادی را که به سرطان مبتلا شده‌اند، شمارش کنیم.
محققان دخانیات، مطالعات مرتبطی انجام داده‌اند، بدین‌گونه که آنها تعدادی از افرادی را که در طول زندگی‌شان سیگار می‌کشیدند، در نظر گرفته و بعد زندگی آنها را پی‌گیری کردند تا بدانند، چه تعدادی از این افراد به خاطر سرطان درگذشته‌اند. البته آنها به لحاظ آماری سایر عوامل را نیز کنترل می‌کردند، مثل سایر رفتارهای سالم و غیرسالم که هر کدام می‌توانند حرکت رو به سرطان را کاهش یا افزایش دهند. سپس آنها به این نکته پی بردند که سیگار، بیشتر و بالاتر از سایر عوامل، به بروز سرطان کمک می‌کند. تاکنون آنها نتوانسته‌اند آزمایش‌های سرطان را روی انسان‌ها انجام بدهند، بلکه برای این کار از حیوانات استفاده می‌کنند. این آزمایش‌ها، مصنوعی است ولی مطالبی در مورد تأثیرات کوتاه‌مدت دخانیات نتیجه می‌دهند که در سایر مطالعات مرتبط، این نتایج به دست نمی‌آید؛ حالا ما با قرار دادن نتایج دو نوع آزمایش در کنار یکدیگر، اطلاعات ارزشمندی راجع به اثرات سیگار کشیدن در بروز سرطان داریم.
مانند همین مسأله، محققان خشونت رسانه‌ها، مطالعاتی بر روی کودکانی که در معرض رسانه بوده‌اند، انجام داده‌اند و بعداً به رفتارهایی که آنها در طول زندگی از خود نشان داده‌اند، پرداخته‌اند. آنها همچنین نسبت به سایر عوامل مؤثر در خشونت مانند پرخاشگری‌های قبلی، مشکلات خانوادگی و … کنترل می‌شدند. آنها در خلأ به خشونت رسانه‌ها نگاه نمی‌کردند، حتی آنها با کنترل سایر عوامل مؤثر، مورد بررسی قرار گرفتند تا مشخص شود، آیا ارتباطی بین تماشای تلویزیون و نشان دادن رفتار خشونت‌آمیز وجود دارد یا خیر. محققان مانند آزمایش‌های سرطان روی حیوانات، آزمایش‌هایی نیز در این مورد انجام دادند. اینجا نیز وضعیت طبیعی نبود، ولی چنین آزمایش‌هایی می‌توانست خلأهایی را که از طریق دیگر نمی‌شد پر کرد، بپوشاند. آزمایش‌ها برای بررسی اثرات کوتاه مدت طراحی شده بود، مثل افزایش تنفر یا پذیرش رفتارهای خشن در برابر خشونت؛ تغییراتی که ما می‌دانیم، احتمال نشان دادن رفتارهای خشن را هم در کوتاه مدت و هم در بلندمدت افزایش می‌دهد.
دلیل دوم اشتباه در فهم نتایج تحقیقات خشونت رسانه‌ها این است که بحث‌های بیشتر مردم بر روی خشونت مجرمان متمرکز است و آنها از سایر پیامدهای ناسالم خشونت که خیلی بیشتر بر کودکان تأثیر می‌گذارند، غافلند.

تأثیرات خشونت رسانه‌ها بر تهاجم، حساسیت‌زدایی و تنفر بین افراد
بیشتر توجه تحقیقات و افکار عمومی، بر این سؤال مهم متمرکز شده است که آیا تماشا کردن خشونت در رسانه‌ها، کودکان و بزرگسالان را خشن‌تر می‌کند. البته سؤال این نیست که آیا خشونت رسانه‌ها موجب خشونت می‌شود، یا خیر، بلکه سؤال این است که آیا تماشا کردن خشونت، به افزایش احتمال این که فردی مرتکب خشونت شود یا شدت خشونت ارتکاب یافته را زیاد کند، کمک می‌کند؟ مستقیم‌ترین و بدیهی‌ترین روشی که معلوم می‌کند، تماشا کردن خشونت به بروز رفتارهای خشن کمک می‌کند، از طریق تفسیر کردن یا آموزش اجتماعی حاصل می‌شود. تحقیقات روانشناسی فراوانی ثابت کرده است که غالباً آموختن از طریق تقلید کردن صورت می‌گیرد و البته بیشتر والدین می‌دانند که کودکان از سال‌های اول زندگی خود به تقلید کلمات و حرکات پخش شده از تلویزیون می‌پردازند. مدافعان رسانه‌ که نمی‌توانند منکر تقلیداتی که گاهی اوقات رخ می‌دهد شوند، سعی می‌کنند این گونه توجیه کنند که این تأثیرات جزئی و بی‌اهمیت است، زیرا کودکان خوب می‌دانند که تقلید از هر چیز، کار خیلی خطرناکی است. همه ما با رویدادهای مجرمانه و خشونت‌های کشنده که شباهت مرموزی با یک صحنه در یک فیلم دارد، آشنا هستیم. هر چند، هر جرم نتیجه تداخل عوامل گوناگونی با یکدیگر است و شکاکان و حتی محققان به این نکته اشاره کرده‌اند که واقع شدن یک داستان مجزا را نمی‌توان به کل جامعه تسری داد. به این دلیل که بیشتر کودکان ما شدیداً در فرهنگ رسانه‌ای غوطه‌ور شده‌اند، معمولاً مشکل است که یک برنامه ویژه رسانه را با یک نتیجه دردناک و مضر مرتبط بدانیم، حتی اگر برخی مشابهت‌های بین سناریوهای برنامه رسانه و اعمال متعاقب آن، به قدری شبیه هم باشند که بتوان آنها را منطبق کرد.
یک بار محققان تصمیم گرفتند یک «آزمایش طبیعی» ترتیب دهند که به شکل سیستماتیک و بسیار دقیق، نتایج قوی و محکمی به دست دهد. این تصمیم در اوایل دهه 1990، مدت کوتاهی بعد از این که برنامه فدراسیون جهانی کشتی کج به تلویزیون اسرائیل وارد شده بود، گرفته شد. با ذکر این نکته که با توجه به گزارش‌ها، این برنامه موجب بروز بحران مصدومیت‌های کودکان در زمین بازی مدارس شده بود، دافن المیش از دانشگاه تل‌آویو، تحقیقی از رؤسای مدارس ابتدایی سراسر کشور ترتیب داد که با پرسش‌نامه‌های تکمیلی از معلمان و دانش‌آموزان مدارس انتخاب شده، همراه بود. آنچه لمیش دریافت، این بود که بیش از نیمی از مدیران مدارس، پاسخ داده بودند که برنامه‌های حاوی درگیری مثل برنامه فدارسیون جهانی کشتی کج، باعث بروز مشکلاتی در مدارس آنها شده است؛ مدیران، مشکلی در تشخیص رفتار تقلیدی از انواع ورزش‌های رزمی که آنها به طور ناگهانی بعد از ورود برنامه فدراسیون کشتی کج می‌دیدند، نداشتند. رفتارهای جدید، بعد از احیای مسابقات خاص کشتی کج روی داد و شامل کله زدن، انداختن حریفان بر روی زمین و پریدن روی آنان از روی مبل‌ها و صندلی‌ها، فرو کردن انگشتان در چشم‌ها، کشیدن موها و چنگ انداختن به اندام‌های تناسلی بود. تقریباً نیمی از مدیران مدارس که به سؤالات پاسخ دادند، گزارش کردند که این رفتارهای جدید، وجود کمک‌های اولیه در مدارس را ایجاب کرده و حدود یک چهارم نیز صدماتی شامل شکستن استخوان‌ها، بیهوشی و آسیب‌های مغزی را گزارش دادند که نیاز به ویزیت اورژانسی یا مراقبت‌های پیشرفته پزشکی داشته‌ است. هر چند بیشتر کودکانی که این رفتارها را بروز دادند، به قدر کافی بزرگ بودند که بدانند، مبارزاتی که آنها از تلویزیون تماشا می‌کردند، ساختگی است؛ این آگاهی، تلاش آنها را برای تقلید حرکات توسط خودشان متوقف نکرد. جاروجنجال در اسرائیل ادامه داشن؛ تا زمانی که برنامه‌سازان با کاهش میزان برنامه‌هایی که مبارزات کشتی کج در آنها پخش می‌شد، موافقت کردند. مدارس شروع کردند به راه‌اندازی برنامه‌های تحلیل رسانه‌ای که برای خنثی کردن اثرات برنامه‌های تلویزیونی طراحی شده بودند. در سال‌های اخیر در آمریکا، گزارش‌هایی در مورد گروه‌هایی از کودکان که به تقلید مسابقات کشتی کج پرداخته‌اند به دست رسیده است و نیز گزارش‌هایی از پزشکانی که با نتایج چنین تقلیدهایی که به طور منظم صورت گرفته‌اند، سروکار داشته‌اند.
آنچه که در رسانه‌ها دیده می‌شود، فقط یکی از عواملی است که ثابت می‌کند، تماشای خشونت به بروز رفتارهای غیرسالم در بین جوانان منجر می‌شود. یکی دیگر از فرایندهای روانشناختی مورد بحث، حساسیت‌زدایی است. حساسیت‌زدایی زمانی روی می‌دهد که یک عکس‌العمل عاطفی مداوم، باعث وضعیتی شود که تمایل به انجام این عکس‌العمل، غیرضروری یا غیرمرتبط شناخته می‌شود. به عنوان مثال، بیشتر مردم هنگامی که می‌بینند یک مار به سمت آنها می‌خزد، به صورت هیجان‌انگیزی تحریک می‌شوند. به لحاظ روانشناختی عکس‌العملی که آنها تجربه می‌کنند، بخشی از آن چیزی است که عکس‌العمل «پرش» یا «مبارزه» نامیده می‌شود، یک تمایل فطری که ارگانیسمی را برای انجام آنچه که انجامش هنگام احساس خطر لازم است، آماده می‌کند، ولی فردی که زمان نسبتاً زیادی را در اطراف مارهای غیرسمی و غیرخطرناک گذرانده، می‌داند که احتیاجی به تهدید یا حمله به حیوان نیست و بالاخره این که، این فرد هیچ تجربه‌ای در مورد افزایش ضربان قلب، فشار خون یا سایر نشانه‌های فیزیولوژیکی ترس را به هنگام روبه‌رو شدن با مارها یاد نمی‌گیرد. در وضعیتی تا حدی مشابه، در معرض خشونت رسانه‌ای قرار گرفتن، به ویژه خشونتی که مستلزم عصبانیت بیشتر یا نمایش تصاویر صدمات بدنی است، احساس واکنش قوی را در تماشاچیان کاهش می‌دهد. اگرچه بسیاری از تماشاچیان، بعد از اتمام وقت و هنگامی که دوباره در محیط آرام و تفریحی قرار گرفتند، واکنش‌های احساسی کمتری نسبت به تصاویر خشن از خود نشان نمی‌دهند، مطالعات، نتایج حساسیت‌زدایی نسبت به اختلالات هیجانی و عاطفی به هنگام مشاهده خشونت را ثابت نموده‌اند؛ ناراحت‌کننده‌تر این که، مطالعات نشان داده‌اند که حساسیت‌زدایی، کودکان را به این سمت سوق می‌دهد که هنگام مشاهده نزاع‌های فیزیکی که بین هم‌سن و سالان‌شان رخ می‌دهد، دیرتر از بزرگ‌ترها مداخله کنند و این مسأله، به کاهش حس همدردی نسبت به قربانیان خشونت‌های خانوادگی می‌انجامد. امروزه افراد جوان، از هر زمان دیگری، شانش بیشتری برای حساسیت‌زدایی نسبت به خشونت‌های رسانه‌ای دارند. اکنون ما آنقدر شبکه تلویزیون، فیلم‌های ویدئویی، کامپیوتر، اینترنت و بازی‌های کامپیوتری در دسترس داریم که خشونت رسانه‌ای تقریباً یک منبع نامحدود دارد و تصاویر بسیار وحشتناکی را می‌تواند هر چه بیشتر و بیشتر، حتی در تخت‌خواب‌های خصوصی افراد، به نمایش بگذارد.
نتیجه‌ی سوم شایع نگاه کردن به خشونت، افزایش احساس خشونت است. برخی از افرد می‌گویند، رابطه اثبات شده بین خشونت مزمن و نگاه کردن به خشونت، به سادگی نشان می‌دهد که افرادی که قبلاً خشن بوده‌اند، تمایل بیشتری به انتخاب خشونت به عنوان تفریح دارند. درست است که افراد خشن و تندخو بیشتر تحت تأثیر خشونت رسانه‌ها هستند ولی تحقیقات نشان می‌دهد که این رابطه، نتیجه‌ی هر دو مورد است. یک تحقیق میدانی که در سال 1992 انجام شد، نمونه خوبی از این مسأله است. محققان در «کبک» به یک سینما رفتند و از تماشاگران سینما خواستند که پرسش‌نامه‌هایی را قبل یا بعد از فیلمی که خودشان انتخاب کرده بودند، پر کنند. یافته‌ها نشان داد که تماشاچیان مرد و زنی که فیلم اکشن «گمشده در عملیات» با بازی جک‌نوریس را انتخاب کرده بودند، بسیار خشن‌تر از تماشاچیانی بودند که فیلم درام عاری از خشونت «راهی به هند» را دیده بودند. نتیجه این تحقیق ثابت می‌کرد، افرادی که از ابتدا خشن هستند، بسیار بیشتر جذب یک فیلم خشن می‌شوند تا یک فیلم غیرخشن. به علاوه، میزان خشونت تماشاچیان، بعد از تماشای یک فیلم خشن بالا می‌رود ولی بعد از تماشای یک فیلم عاری از خشونت، در همان مقدار پایین باقی می‌ماند. این مطالعه، یک بار دیگر نادرستی فرضیه (پرطرفدار) «تخلیه هیجان» که می‌گوید، نگاه کردن به خشونت، به پاک‌سازی مردم از تمایلات خشونت‌آمیزشان کمک می‌کند را ثابت نمود؛ بلکه عکس این مسأله ثابت شد.
نتایج افزایش خشونت، بعد از تماشای تصاویر خشونت‌آمیز چیست؟ اغلب، این مسأله مانع توانایی تعامل مناسب بین افراد می‌شود. یک بخش از این نتیجه، در اصطلاح، موجب بروز خصلت تعصب افراطی می‌شود. یک مطالعه در سال 1988، این نتیجه را در یک تحقیق نشان داد که در آن از دختران و پسران 11ـ9 ساله خواسته شده بود که با یکی از دو بازی ویدئویی بازی کنند، یکی از آنها بازی غیرخشنی بود که NBA JAM: TE نام داشت و دیگری نسخه تا حدودی سانسور شده از MORTAL KOMBAT II بود، یک بازی سرشار از خشونت و ورزش‌های رزمی. بعد از انجام بازی‌ها، بچه‌ها 5 داستان که شامل اتفاقات تحریک‌کننده بود، خواندند؛ به نحوی که هدف تحریک‌کننده ، گنگ و مبهم بود. به عنوان مثال، در یکی از داستان‌ها کودکی با یک توپ از پشت ضربه می‌خورد، ولی معلوم نیست چه کسی توپ را پرتاب کرده است. همیشه یک کودک هم‌سن و هم‌جنس که در تحقیق شرکت داشت، این عمل را عمداً یا تصادفاً انجام می‌داد. در پاسخ به سؤالات، بعد از شنیدن داستان، بچه‌هایی که بازی‌های ویدیویی خشن انجام داده بودند، نسبت به آنهایی که بازی‌های غیرخشن کرده بودند، تمایل بیشتری برای شرکت در عکس‌العمل و احساس خشونت نسبت به مرتکب این کار داشتند و می‌خواستند، اگر خودشان در آن وضعیت قرار گرفتند، در انجام اقدامات تلافی‌جویانه پیش‌دستی کنند. شرکت کردن مجازی در خشونت، ظاهراً ابرهای تیره‌ای در چشم‌انداز کودکان در روابط اجتماعی‌شان گسترده بود.
این افزایش خشونت، لزوماً کوتاه مدت نیست. یک تحقیق انجام شده در سال 1999، به اثرات اجتماعی در معرض خشونت بی‌دلیل فیلم‌ها قرار گرفتن به صورت مداوم، توجه کرده بود. محققان به صورت تصادفی، دختران و پسران دانشجو را برای تماشای تصاویر خشن و غیرخشن فیلم‌ها، به مدت چهار روز در یک ردیف انتخاب کردند. در روز پنجم، در یک مطالعه‌ی به ظاهر غیرمرتبط، شرکت‌کنندگان در وضعیتی قرار گرفتند که بتوانند به شانس‌های آینده شغلی افراد کمک کنند یا برای آنها ایجاد مانع کنند. نتایج تعجب‌آور نشان داد که مردان و زنانی که در روز آخر، فیلم‌های خشن به آنها رسیده بود، بیشتر می‌خواستند فرصت شغلی آن فرد را با هشدار دادن و ترساندن آن فرد یا با توهین کردن به وی ضعیف کنند. تماشای مداوم خشونت، ظاهراً آنچه را که پژوهشگران اصطلاحاً آن را «ساختار روحی خصمانه پایدار» می‌نامند، فراهم می‌کند که با بی‌تفاوتی نسبت به یکدیگر، موجب آسیب رسیدن به تعاملات اجتماعی می‌شود.
اینها فقط تعداد اندکی از مطالعاتی هستند که برخی اثرات مضر خشونت رسانه‌ها را اثبات می‌کنند. ولی این مطالعات چگونه نمونه‌ای هستند؟ اگرچه مدافعان رسانه‌ها استدلال می‌کنند که این یافته ها با هم در تناقض هستند، تحلیل‌هایی که یافته‌های کل این مطالعات را بر حسب موضوعی خاص به صورت آماری با هم ترکیب کرده‌اند، چیز دیگری را نشان می‌دهند. جامع‌ترین تحلیل آماری توسط پایک و کامستوک در سال 1994 انجام شده است.
این تحلیل آماری، نتایج 217 مطالعه تجربی را که بین سال‌های 1957 ـ 1990 انجام شده‌اند، با هم ترکیب کرده‌اند. این تحقیقات شامل گزارش‌های منتشر شده یا منتشر نشده در مورد ارتباط بین تماشا کردن خشونت و گروه متنوعی از رفتارهای ضداجتماعی است. با استفاده از ضریب ارتباط ( r ) به عنوان شاخص میزان ارتباط، پایک و کامستوک، در مجموع r را 31 گزارش کردند؛ اگرچه میزان این ارتباط، بسته به سن شرکت‌کنندگان و نوع برنامه‌ها تفاوت داشت، رابطه مهمی برای تماشاچیان در تمام سنین و برای انواع برنامه‌ها، بین تماشای خشونت و اثرات نامطلوب آن دیده شد.
یک تحلیل دیگر که در سال 2001 انجام شد، نتیجه‌گیری‌های پایک و کامستونک را تأیید و به روز کرد. تحلیل بوشمن و آندرسون شامل مطالعاتی می‌شد که بین سال‌های 2000ـ1956 صورت گرفته بود. نمونه مطالعات کوچک‌تر بود، زیرا فقط شامل گزارش‌های منتشر شده بود و فقط شامل رفتارهای تهاجمی می‌شد. این تحلیل که شامل 202 نمونه مستقل بود، بین در معرض خشونت رسانه‌ها قرار گرفتن و بروز رفتارهای تهاجمی، ضریب 20 را برگزید. همچنین آندرسون و بوشمن یک تحلیل آماری دیگر در مورد اثرات بازی‌های ویدیویی خشن بر خشونت انجام دادند و به نتایج مشابه رسیدند (بر اساس 33 بررسی مستقل، ضریب 19 را پیدا کردند).
بوشمن و آندرسون نتایج تحلیل‌های آماری در مورد خشونت رسانه‌ای را با روابطی که به خوبی در 9 بخش دیگر به اثبات رسیده‌اند، مقایسه کرده‌اند؛ اطلاعات آنها نشان داد که اثر خشونت رسانه‌ای، به لحاظ اندازه، فقط بعد از رابطه بین سیگار کشیدن و سرطان ریه، در مقام دوم است.

تأثیرات خشونت رسانه‌ها بر ترس، عصبانیت و اختلال در خواب
اگرچه بیشتر توجه پژوهشگران بر چگونگی تأثیر خشونت رسانه‌ها بر رفتارهای کودکان و بزرگسالان متمرکز شده است، شواهد بسیار زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد، تماشای خشونت موجب افزایش ترس و عصبانیت در تماشاچیان جوان می‌‌شود. به عنوان مثال، در سال 1998 در «اُهایو»، یک تحقیق از بیش از 2000 نفر از افراد کلاس دوم تا هشتم نشان داد که هر چه بر تعداد ساعات تماشای تلویزوین در شبانه‌روز افزوده شود، بروز علائم ناراحتی‌های روانی از قبیل عصبانیت، افسردگی و استرس‌های بیش از حد نیز افزایش می‌یابد. شبیه به این، یک تحقیق انجام شده در سال 1999 در «ردایلند»، از بین تقریباً 500 والدین بچه‌های کودکستانی نشان داد که میزان تماشای تلویزیون (مخصوصاً تماشای تلویزیون در ساعت خواب) و داشتن تلویزیون در اتاق خواب، به طور چشم‌گیری با رواج اختلالات خواب در ارتباط است. در واقع، 90% از والدین مورد تحقیق قرار گرفته، گزارش داده‌اند که تماشای تلویزیون توسط کودکان‌شان، حداقل یک بار در طول هفته موجب کابوس دیدن آنها می‌شود و بالاخره یک پژوهش ملی که در سال 1999 انجام شد، آشکار ساخت که 62% والدین کودکان 17ـ2 ساله گفته‌اند که کودکان آنها از چیزی که در یک برنامه تلویزیونی یا فیلم دیده‌اند، ترسیده‌اند.
دو تحقیق مستقل انجام شد. گزارش‌های والدین در مورد ترس به خاطر دیدن یک برنامه تلویزیونی یا فیلم ثابت کرد که وجود آشکار خاطرات دردناک از افزایش ترس، توسط رسانه، تقریباً مسأله‌ای جهانی است. در تحقیقی که ما بر روی دانشجویانی که عکس‌العمل‌های مربوط به ترس را از خود گزارش داده بودند، در دانشگاه‌های «ویسکانسین» و «میشیگان» انجام دادیم، 52% گفتند که در خوراک یا خواب اختلال داشته‌اند، 22% گزارش دادند که به خاطر مسائل غیرمادی، مشغله‌های فکری داشتند و 35% گفتند که ترس آنها در نتیجه‌ی ترسیدن از وضعیتی بوده که در برنامه تلویزیون یا فیلم به تصویر کشیده شده بود. به علاوه، بیش از یک چهارم پاسخ‌دهندگان گفتند که اثر برنامه یا فیلم ـ که به طور میانگین در 6 سال اخیر تماشا شده ـ هنوز هم ـ تا هنگام پاسخ دادن به سؤالات ـ با آنها باقی مانده است.
تحقیقاتی شبیه به این و بسیاری از گزارش‌های داستان‌گونه دیگر نشان می‌دهد، ترک کردن شنا در اقیانوس، بعد از تماشای فیلم «جاوز» اصلاً تصادفی نبوده است. در حقیقت، تعداد قابل توجهی از مردم، از اجتناب از شنا کردن بعد از تماشای آن فیلم خبر دادند. بسیار از افراد دیگر، منشأ ترس بلندمدت خود از حیوانات خاص مانند سگ‌ها، گربه‌ها یا حشرات را در تماشای تصاویر کارتونی نظیر «آلیس در سرزمین عجایب» و «دیو و دلبر» یا تماشای فیلم‌های ترسناک در دوران کودکی‌شان دانسته‌اند. به علاوه، اثرات این تصاویر، آن گونه که گفته می‌شود، فقط به مغز یا فکر آنها، منتهی نمی‌شود. آنها با رنج کشیدن از عصبانیت‌های بی‌مورد، به راحتی به سمت بیماری‌های جسمی و اخلال در کارهای مدرسه و سایر فعالیت‌ طبیعی (مخصوصاً وقتی آنها برای مدت زمان طولانی خواب خود را به هم می‌زنند) سوق داده می‌شوند.
آنها که کودکان را می‌ترسانند شامل خشونت یا ترس دریافت شده از خشونت در رسانه‌ها است. با وجود این، این نکته قابل ذکر است که برای والدین، پیش‌بینی عکس‌العمل‌های مربوط به ترس کودکان‌شان در برابر برنامه‌های تلویزیون و فیلم‌ها سخت است؛ زیرا میزان رشد شناخت کودک بر احساس و پاسخ او به تحرکات رسانه تأثیر می‌گذارند. من و همکارنم بر اساس یافته‌ها و تئوری‌های شناخت رشد، یک برنامه تحقیقاتی برای پی بردن به تأثیر تفاوت‌های مربوط به رشد، در افزایش عکس‌العمل‌های مربوط به ترس، ترتیب دادیم. این تحقیق نشان داد که هر چه کودکان به لحاظ شناختی بالغ‌تر می‌شوند، برخی تصاویر و حوادث رسانه کمتر در آنها اثر می‌گذارد، در حالی که سایر تصاویر به صورت بالقوه کسالت‌بارتر می‌شوند.
به عنوان اولین نتیجه‌ی کلی، هر چه سن کودک بالاتر می‌رود، اهمیت ظاهر تصاویر کمتر می‌شود. بررسی‌ها و تحقیقات آزمایشگاهی، این حکم کلی را تأیید می‌کند که کودکان پیش‌دبستانی (تقریباً 3 تا 5 ساله) از چیزهایی که ظاهر ترسناک دارند ولی واقعاً بی‌ضرر هستند (مانند ET، موجود فرازمینی مهربان ولی با ظاهر عجیب و غریب) بیشتر از چیزهایی که جذاب به نظر می‌رسند ولی واقعاً خطرناک هستند، می‌ترسند. برای کودکان بزرگ‌تر دبستانی (تقریباً 9 تا 11 ساله)، ظاهر نسبت به رفتار یا خطرناک بودن شخصیت آن، اهمیت کمتری دارد. نتیجه کلی دوم این است که وقتی کودکان بالغ می‌شوند، از واقعیت‌ها بیشتر ناراحت می‌شوند و نسبت به خطرات غیرواقعی به تصویر کشیده شده در رسانه، کمتر حساسیت نشان می‌دهند. این تغییر، نتیجه‌ی روند رشد درک تمایز بین واقعیت و خیال است. به همین علت، کودکان بزر‌گ‌تر دبستانی در برابر ترسی که توسط اخبار و سایر رویدادهای واقعی تولید می‌شود، حساسیت نشان می‌دهند. نتیجه کلی سوم این است که هر چه کودکان بزرگ‌تر می‌شوند، از تصاویر رسانه‌ها که شامل مفاهیم انتزاعی می‌شود، مانند مشکلات جهان و تهدیدهای غیرقابل مشاهده محیط زیست، وحشت‌زده می‌شوند.
نمایش مداوم حوادث یازدهم سپتامبر و پیامدهای آن در رسانه‌ها چیزی بود که تماشاچیان در هر سنی را ترسانده بود؛ ولی کودکان سنین مختلف، به تصاویر مختلف از میان تصاویر پخش شده، واکنش نشان می‌دادند. تحقیقات فوق‌الذکر نشان داد که کودکان پیش‌دبستانی، بیشتر به تصاویر قربانیان خون‌آلود و قیافه‌های افسرده واکنش نشان می‌دادند؛ کودکان بزرگ‌تر دبستانی، به ضعف خود و خانواده‌شان در برابر حمله واکنش نشان می‌دادند؛ نوجوانان مانند بزرگسالان قادر به درک عظمت حوادث بودند.

«آنچه می‌تواند انجام شود…» چرا انجام آن، آن قدر مشکل است
تحقیقی که من در قسمت بالا به شرح آن پرداختم، شاهد قاطعی است براین که دسترسی نامحدود به خشونت رسانه‌ها، حداقل برای افراد جوان خیلی مضر است. با وجود این، خشونت رسانه‌ها به صورت خودکار از طریق تلویزیون وارد خانه‌های ما شده و به طور فعال به کودکان و بزرگسالان عرضه می‌شود، حتی هنگامی که بر روی آن این برچسب خورده باشد که فقط مخصوص مخاطبان بزرگسال است.
به علاوه، منتشر کردن پیام‌ مضرات خشونت رسانه‌ها، فوق‌العاده کار مشکلی است. یکی از علت‌های مهم این دشواری، این واقعیت است که برنامه‌های تفریحی خشن، یک تجارت فوق‌العاده سودآور است و صنعت تفریحات نسبت به اطلاع‌رسانی به مردم درباره مضرات و محصولاتش، بی‌رغبت است. در یک تحلیل جالب که توسط بوشمن و آندرسون انجام شد، مقایسه‌ای بین روند رو به افزایش شواهد علمی در مورد مسأله و نحوه گزارش آن در مطبوعات انجام شد و معلوم شد، هر چه دلایل بیشتری برای اثبات تحریک‌کنندگی خشونت رسانه‌ها بر افزایش خشونت و تهاجم یافت شده است، پوشش خبری این مسأله، ضعیف و ضعیف‌تر شده است!
ابزارهای کنترل کننده‌ای به والدین داده شده است؛ ولی تبلیغ این وسایل آن قدر کم بوده است که والدین در مورد این که از چه وسیله‌ای و چگونه استفاده کنند، خیلی کم می‌دانند. والدین نیاز دارند که اطلاعات بهتری در مورد اثرات خشونت رسانه‌ها داشته باشند. آنها به وسایل مناسب‌تر و قابل اعتمادتری برای فهم آنچه که از برنامه تلویزیونی، فیلم یا بازی ویدیویی انتظار دارند، محتاجند. همچنین والدین به اطلاعاتی در مورد راه‌حل‌های خانوادگی که به آنها در خنثی کردن برخی از اثرات منفی خشونت رسانه‌ها بر کودکان‌شان کمک می‌کند، نیاز دارند؛ به عنوان مثال، تحقیقات در مورد مسأله رشد شناخت و درک کودکان، راه‌های مؤثری برای آرامش دادن به کودکانی که از یک صحنه تلویزیون ترسیده‌اند، شناسایی کرده است. راه کارهای غلبه بر ایجاد ترس رسانه‌ای، باید با سن و سال کودکان سازگار شوند. تا سن حدود هفت سالگی، راه‌کارهای غیرکلامی بهتر کار می‌کند. این راه‌کارها شامل دور کردن کودکان از وضعیت ترسناک، پرت کردن حواس آنها، توجه و محبت کردن به آنها و حساسیت‌زدایی می‌شود. بچه‌های هشت ساله و بالاتر می‌توانند از شنیدن توضیح منطقی این که چرا آنها باید در امنیت باشند، بهره ببرند. اگر چیزی که آنها می‌بینند، خیالی باشد، این مسأله می‌تواند به کودکان در این گروه سنی کمک کند. آنها باید به خاطر داشته باشند، آنچه در تلویزیون دیده‌اند، هرگز نمی‌تواند اتفاق افتاده باشد. اگر تصاویر وحشت‌آور تلویزیون، امکان واقع شدن داشته باشند، دادن اطلاعات به کودکان بزرگ‌تر، در مورد این که چرا آنچه که آنها دیده‌اند، نمی‌تواند در مورد آنها اتفاق بیفتد یا دادن دستورالعمل‌های مفید که آنها را قادر سازد تا از واقع شنیدن این اتفاقات جلوگیری کند، می‌تواند به آنها کمک کند.
به منظور کاهش اثر تحریک‌کننده خشونت رسانه‌ها، تحقیقات شروع به یافتن راه‌کارهای تعدیل‌کننده که می‌تواند توسط والدین و معلمان استفاده شود، نموده‌اند. در مطالعه‌ای که در سال 2000 منتشر شد، ما وسایلی را برای خنثی کردن اثرات کارتون‌های کلاسیک (ژانری شامل دلقک‌بازی‌های خشن غیرقابل توقف که نتایج خشونت بر قربانی را کم‌اهمیت جلوه می‌داد،) آزمایش کردیم. مطالعات نشان داد که تماشای کارتون «وودی وود پکر» نه تنها می‌تواند مؤید راه‌حل‌های خشن پسران برای مشکلات باشد، بلکه دستورات ترویج‌دهنده مهربانانه، در این تأثیر می‌تواند مداخله کند. از بین پسران کلاس ششم، به طور تصادفی افرادی برای هر یک از این 3 گروه انتخاب شدند:
1ـ گروه بدون میانجی، که بدون دستورالعمل، کارتون نگاه می‌کردند.
2ـ گروه بامیانجی که قبل از تماشای کارتون از آنها خواسته شد که احساسات مرد کارتون را در ذهن داشته باشند (این مرد جنگلبان بود که هدف حملات وودی بود).
3ـ گروه کنترل شده که کارتون ندیدند.
همان طور که معمولاً در اینگونه مطالعات یافت می‌شود، کودکانی که بدون دستورالعمل، کارتون خشن دیده بودند، نسبت به کودکانی که در شرایط کنترل شده قرار داشتند، نمره بالاتری در داشتن دیدگاه طرفدار خشونت گرفتند (با عبارتی نظیر «گاهی وقت‌ها جنگیدن راه خوبی برای به دست آوردن چیزی است که می‌خواهی»، موافقت بیشتری از خود نشان می‌دادند). کودکانی که از آنها خواسته شده بود، در مورد احساسات قربانی فکر کنند، افزایش چندانی در دیدگاه طرفدار خشونت نداشتند. به عنوان یک اثر جانبی، این مداخله حس همدردی، از درجه خنده‌دار بودن کارتون برای بچه‌ها کاست. بنابراین، مداخله حس همدردی، یک سود دوگانه داشت: در اثر مستقیم تماشای کارتون دخالت کرده و شاید انتخاب‌های بعدی چنین نوع کارتونی را کاهش دهد.
در مجموع، خشونت رسانه‌ها اثرات بسیار نامطلوبی بر کودکان و بزرگسالان دارد، اگرچه صنایع تفریحی غالباً به علت سود زیادشان مورد توجهند. آنها گاهی وقت‌ها به انتقادهای گسترده واکنش نشان می‌دهند و اسپانسرها و ایستگاه‌های تلویزیون‌های محلی، اجتناب از انتقادهای عمومی را ترجیح می‌دهند.
بعد از اظهار نارضایتی از عملکرد رسانه‌ها، محققان و مدافعان منافع کودکان، می‌توانند برای کاهش تأثیر منفی خشونت رسانه‌ها، با فراهم کردن آموزش عمومی بهتر در مورد اثرات رسانه‌ها، با توسعه و ترویج فیلترها و برچسب‌های مفید و با یافتن راهکارهای مؤثر بر اساس یافته‌های تحقیقات، کار کنند. همچنین ما نیازمند توسعه آموزش درک رسانه‌ها برای کودکان هستیم که این کار با کمک کردن آنها در قرار گرفتن وضعیتی مثل آنچه که آنها از منظر خود می‌بینند و تشویق آنها به شرکت در تجزیه و تحلیل منتقدانه از انتخاب‌های خود در رسانه‌ها، صورت می‌گیرد.

 

جوان کالتور

سیاحت غرب / 25